0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:01 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٣
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
و درست کنار پاي دخترك این بیت را نوشته بودند:
هواي کوي تو از سر نمی رود مارا غریب را دل سرگشته با وطن باشد
قاب را که نگاه می کردم، محمد گفت: ببین، این دختره هم مثل من بوده، معلومه طرفش، همچین
بفهمی نفهمی یکخورده بی معرفت بوده و مجبور شده برایش توضیح بده و همان طور که آخرین
بیت را نشان می داد پرسید: مگه نه؟!
کنایه اش را به رفتارم قبل از رفتنش فهمیده بودم، اما خود را به آن راه زدم و خندان گفتم: نه ! اگه
راست می گه و دلش این جوري هاست که می گه، چه واجب که بره سفر؟ خوب بمونه توي همون
وطن، که توضیح هم لازم نباشه.
بعد در حالی که اداي چند لحظه قبل خودش را در می آوردم با همان لحن خودش پرسیدم: مگه نه؟ و
غرق شادي از حاظر جوابی ام سعی می کردم از دست محمد فرار کنم که از جوابم خنده اش گرفته
بود و همان طور که یک دستم را محکم نگه داشته بود، انگشت دست دیگرش را به علامت تهدید
تکان می داد.
هنوز هم ، یاد آن لحظه ها و آن خاطره ها که می افتم، هیجان و گرمایی عجیب در رگ هایم جاري
می شود که تنها اشک هاي لبریز از حسرتم خاموشش می کند. حتی مرور آن خاطره ها سبب می
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها