پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:59 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶۵
سلام کردم. خانم جون که به زحمت نزدیک می شد گفت علیک سلام و بعد همان طور که لبه تخت
می نشست، همراه ناله اي که از درد پایش می کرد، بی مقدمه گفت: این کار رو کردي، اما کار
درستی نبود!
هاج و واج خودم را به آن راه زدم و گفتم: کدوم کار؟!
همین که شوهرت رو با قهر و تهر و کم محلی راهی کردي.
با تعجب گفتم من؟ و پیش خودم فکر کردم، خانم جون چطوري از اتاق در بسته و روابط ما با خبر
شده؟!
خانم جون در حالی که توي چشم هایم خیره می شد گفت: آره دیگه ، پس کی؟ مادر، دیگه تو،
سرمن که کلاه نمی تونی بگذاري. یعنی هیچ بچه اي سر پدر و مادر و بزرگ ترش نمی تونه کلاه
بگذاره. منتها جون پدر و مادر، عاشق بی عارن، خیلی چیزها رو به روي خودشون نمی آرن. اما ننه،
من آفتاب لب بومم، شاید اگر حالا نگم، فردا اجل مهلت نده.
پریدم وسط حرفش: خدا نکنه، خانم جون.
این ها همه ش تعارفه، آدمیزاد عمر نوح که نمی کنه، بالاخره عده اي باید برن که عده اي دیگه دنیا
بیان. حالا این ها به کنار، مادر حرف توي حرف نیار حواسم پرت می شه.
بعد همان طور که زانوهایش را با دست فشار می داد گفت: چند وقته که می خوام این حرف ها رو
بگم، اما امروز، دیگه عزمم جزم شد و دیدم وقتشه. ببین مادر جون، فکر نکن چون شوهرت دوستت
wWw.98iA.Com