0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:59 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۶٣
توي این مدت، حتی یک روز کامل هم از محمد دور نبودم. فکر دوري اش برایم عذاب آور بود و
حسی بد، حسی شاید مثل حسادت یا نمی دانم مالکیت زیاد نسبت به او باعث می شد از این که محمد
می خواهد همراه مادر و خواهرش برود، حرصم بگیرد. انگار محمد ملک مطلق من بود، فکر می
کردم لزومی ندارد متعهد به انجام کاري براي دیگران باشد. فکر می کردم چرا مرتضی نرود یا
مهدي؟! یا لااقل من هم باید بروم. بهتش زده بود، معلوم بود کاملا جا خورده و اصلا توقع چنین
برخوردي و رفتاري را نداشته و از طرفی با سابقه ذهنی بدي که از رفتار الهه داشت، آن شب
موشکافانه می خواست سراز احوال من در آورد. اما رفتار من، واقعا از بدجنسی نبود، فقط نمی خواستم
از محمد دور باشم و خوب همان طور که خواسته ام معقول و منطقی نبود، رفتارم و به دنبالش دلایلم
هم غیر منطقی بود. مسلم بود که من به خاطر امتحان هایم نمی توانم بروم، کمک کردن او به
خواهرش هم امري معمولی و منطقی بود، ناراحتی من از دوري او هم یک امر واضح و طبیعی بود، نه
یک مسئله لاینحل.
منتها من با لوس بازي هایم سعی داشتم این موضوع ساده را بغرنج و بزرگ کنم تا مجبورش کنم که
نرود.
موفق که نشدم، آخرش باز گریه بود و اشک هاي جاري من. ولی وقتی محمد بعد از ناز و نوازش،
دوباره محکم و خونسرد گفت که باید برود، از آخرین هنري که بلد بودم، استفاده کردم. قهر کردم!
آن قدر احمق بودم که می خواستم با رفتار احمقانه ام و مسخره ترین شکل ممکن به او ثابت کنم که
از دوري اش ناراحتم. آن شب و فردایش هر چه محمد سعی کرد با حرف و دلیل و منطق مرا سر
عقل آورد، خودم را بیشتر لوس کردم و در نتیجه اوقات او هم تلخ شد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها