0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  9:53 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۴۵
خدا عباس را با هزار نذر و نیاز بهم داد. دیگه هیچی کم نداشتم. اون روزها دیگه پسرهاي حاج آقا
بزرگ شده و رفته بودن در حجره پدرشون. دخترش هم دیگه شوهر کرده بود. روزگار خوبی داشتیم
که یکدفعه، سربند یک ندانمکاري شاگردها، حجره و انبار حاج آقا آتیش گرفت. یادم رفت بگم،
حاج آقا توي کار نخ و پنبه بود. خلاصه مادر، شعله اون آتیش به زندگی ما هم گرفت. یکدفعه
اوضاع ما از این رو به اون رو شد. اون روزها پول توي دست مردم مثل الان فراوون نبود، ارزش
داشت. چو که افتاد حاجی ورشکست شده، اعتبارش کم شد، داد و ستدها خوابید و طلبکارها صف
کشیدن. هیچی ، مادر جون در عرض یک سال ورق زندگیمون برگشت. حاج آقا هر چی تلاش کرد
و به هر دري زد، کارها جفت و جور نشد. خونه رو فروختیم که بلکه فرجی بشه ولی فایده نکرد.
حاج آقا از غصه کمرش خم شد و خونه نشین شد و دنباله اش مریض. خدا ایشاالله که نور به قبرش
بباره، همچین که مریضی اش طولانی شد، یواشکی از بچه هایش یک خونه کوچیک خرید و به نام
من کرد و گفت: من اون ها رو سر و سامون دادم، بعد از من، تو و این بچه سر گردون می شین.
روزهاي آخر، انگار خدا به دلش بندازه که رفتنیه، هی حلالیت می طلبید و می گفت ( تو بچه بودي
به پاي من سوختی، حالا من که برم با یک بچه تو چه می کنی؟). و خدا می دونه که من چی
کشیدم!
چشم هاي مهربان خانم جون نم اشکی برداشت و ساکت شد. انگار دوباره داغ از دست دادن حاج آقا
برایش تازه شده بود و من که از غصه خانم جون و از شنیدن سرنوشتی که بار اول بود کاملا از آن
با خبر می شدم، بغض گلویم را گرفته بود، بی اختیار دست محمد را محکم گرفتم. گیج و متحیر یک
لحظه فکر کردم، اگر روزي محمد را از دست بدهم؟ یا وقتی پیر شدم، محمد زودتر از من برود؟ با
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها