پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 9:55 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١۵٢
بدون این که چیزي بگوید، ناباورانه و سرزنش آمیز توي چشم هایم خیره شد. فهمیدم فایده ندارد و
در حالی که سعی داشتم خودم را به مظلومیت بزنم که به سر هوایی محکوم نشوم، با یک لبخند تسلیم
شدم و گفتم: خیله خب، به حرف هاي خانم جون!
و نمی شه به من بگی به حرف هام گوش نمی کنی تا براي خودم مسئله حل نکنم؟!
با نگاهی پر از شرمندگی نگاهش کردم و گفتم: ببخشید، معذرت می خوام.
خندید و گفت: خوب یاد گرفتی سرو ته قضایا رو با یک نگاه مظلوم و یک ببخشید هم بیاري، نه؟
خوب حالا بعد از این همه فکر به چه نتیجه اي رسیدي؟
در حالی که دوباره توي فکر فرو می رفتم گفتم: این که خانم جون و آقا جون چه زندگی سختی رو
گذروندن.
همین؟!
خوب، آره.
پس خوب فکر نکردي، اگه خوب فکر می کردي خیلی چیزهاي دیگه هم دستگیرت می شد.
می خواست دوباره درس را شروع کند که پرسیدم: مثلا چی؟!
خودکار را زمین گذاشت، روي صندلی جا به جا شد رو به من نشست و گفت: مثلا این که آدم باید
بخواد، تا بشه و بتونه. خانم جون می تونست راه آسون رو انتخاب کنه. بگه تنهام، کسی رو ندارم ،
چه میدونم، جوونم و همون کاري رو بکنه که معمولا همه می کنن و با اولین کسی که پیدا می شد
wWw.98iA.Com