پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧۶
فصل نوزدهم
عید و بهار آن سال هم رسید و گذشت و تمام شد.مثل برق، مثل یک چشم برهم زدن، مثل همه
دوران هاي خوش زندگی که با سرعت باد می گذرند و درست برعکس ایام تیره روزي که انگار
زمان ، سلانه سلانه و از سر صبر می گذرد و عجله ندارد.
یک موقع به خودمان آمدیم که اوایل تابستان بود و سالگرد عقد من و محمد و موقع رفتن زري.
سه هفته آخري که زري ایران بود، چقدر سرمان شلوغ بود. مهمانی هاي پی در پی و رفت و آمد و
خرید و در عین حال دلهره.
انگار حتی خود زري تازه رفتنش را باور می کرد. زري نگران بود و من و مریم غمگین بودیم. سه
چهار روز آخر دیگر خواب و خوراك و شب و روز همه قاطی شده بود.
سه شب مانده به رفتنش مادرم یک مهمانی بزرگ گرفت و همه قوم و خویش هاي عروس و داماد را
دعوت کرد. شب رفتنش هم محترم خانم همه را دعوت کرد.
ولی آن شب خانم جون که حالش از عصر خوب نبود، عذرخواهی کرد و نیامد .
زري سرشب خودش آمد خانه ما تا از خانم جون خداحافظی کند. خانم جون انگار که یکی از نوه
هاي خودش به راه دور برود، نگران و غمگین بود. بقچه ترمه اي را که زري خیلی دوست داشت به
عنوان سرراهی به زري کادو داد و صورتش را بوسید و از بالاي عینکش با مهربانی چند لحظه توي
چشم هاي زري که نم اشک داشت، خیره شد و گفت:
wWw.98iA.Com