0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:03 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨١
بودم. آخر سر هم آب سردي که توي صورتم پاشیدند تنها دهانم را بست، ولی قدرت عمل از من
سلب شده بود.
محمد بغلم کرد و از اتاق بیرون برد و من همان طور بهت زده، می خواستم حرف بزنم، گریه کنم،
جیغ بزنم و خانم جون را صدا کنم. فایده نداشت، من که همیشه دریایی اشک داشتم، حتی اشک هایم
هم خشکیده بود. قلبم در فشار بی امان غمی بی نهایت و ناشناس فشرده می شد. غم از دست دادن، غم
فراق و هجران براي من غمی ناشناخته و گنگ بود. غمی دردناك و نفس بر که راه را حتی بر اشک
هم بسته بود.
خانه پر از جمعیت شد. صداي گریه، تسلیت و شلوغی فضا را پر کرد و من همچنان مثل مجسمه اي
گچی فقط نگاه می کردم. همه سعی دیگران براي این که مرا از آن حال در آورند، بی ثمر ماند.
منظره چشم هاي خانم جون و دست سردش از جلوي چشم هایم کنار نمی رفت. صورت هایی که
رویم خم می شدند، نگرانی ها، توصیه ها، همه را می شنیدم ولی قادر به هیچ حرکتی نبودم.
صبح شد. رفت و آمدها، تسلیت ها، صداي گریه، آواي قرآن و چشم هاي گریان و نگران و غم زده
همه مثل فیلم صامتی از جلوي چشم هایم می گذشت و من که بهت و ترس از پا درم آورده بود، نمی
توانستم باور کنم که خانم جون دیگر نیست، که تمام شد، یک عمر خاطره، یک دنیا عشق و مهر،
مظهر سال هاي پر شمار امید و نومیدي مثل یک دفتر براي همیشه بسته شد؟!
ناگهان پتک آخر بر اعصاب کرخ شده ام فرود آمد، تابوتی برسر دست از اتاق خانم جون، در حالی
که رویش ترمه کشیده بودند، خارج شد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها