پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:03 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٢
لا به لاي صداي شیون و لا اله الا الله ، باورم شد که این خانم جون است، مادر بزرگ مهربان و خوش
زبان من که بر روي دست دارد براي همیشه از این خانه می رود. کتري اش هنوز کنار حوض بود،
بوي تسبیحش انگار فضا را پر کرد و صداي پاهایش توي گوشم پیچید. من دیگر آن چشم هاي
شیطان و مهربان را نمی دیدم؟ کسی که از روزي که چشم باز کرده بودم، کنارم بود؟ قصه گوي
بچگی، همزبان همه دوران هاي زندگی و سایه مهر همیشه همراه من، داشت براي هیشه می رفت؟
زیر لب و ناخودآگاه گفتم: خانم جون.
اشک به چشمم هجوم آورد. فریاد دوباره راه گلویم را باز کرد و بدون این که حتی خودم بفهمم
چطور، به جنازه که روي دوش مردها از من دور می شد رسیدم.
خانم جون، خانم جون! خانم جون رو کجا می برین؟ بگذارینش زمین.
نیرویی فراتر از آن که بشود تصور کرد وجودم را در خودش گرفته بود. دوباره باید صورتش را می
دیدم. کسی حریفم نمی شد. چنگی را که به رو انداز خانم جون زده بودم رها نمی کردم. جنازه را
زمین گذاشتند و کنار رفتند. ترمه را کنار زدم. آن جا بود، مادر بزرگ من، یادواره همه دوران هاي
زندگیم، مهربان مادر ثانی من. در حالی که چشم هایش حالا دیگر بسته بود، با موهایی به رنگ برف
و صورتی مثل مهتاب، روشن و آرام.
خانم جون با آرامش خوابیده بود. گریه نمی کردم، زار می زدم، با تمام وجود. یکی از عزیز ترین
عزیزانم را صدا می زدم و درمانده می خواستم درد تلخ و گزنده از دست دادن را با فریاد آرام کنم.
wWw.98iA.Com