0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:04 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٧
صدایش زدم. اگر دست هاي امیر و محمد مانع نشده بود، شاید من هم افتاده بودم آن پایین، توي خانه
ترسناك خانم جون.
آقا جون لرزان و زاري کنان، صورت مادرش را باز کرده بود و روي خاك می گذاشت، صورتی پر
چین که با آرامشی ملکوتی به خواب رفته بود. فریاد هاي جگر خراش و بی اختیارم آرام نمی شد،
نمی توانستم ببینم و باور کنم و ساکت باشم. صورت خیس اشک آقا جون ، شانه هاي لرزان از گریه
امیر وعلی و صورت اشک آلود مادرم و عظمت مصیبتی که تا آن روز حتی بهش فکر نکرده بودم،
فراتر از توانم بود.
دلم می خواست با ناخن هایم، خاك را پس بزنم و به خانم جون برسم. وحشتی به عظمت و تاریکی
مرگ، وجودم را در بر گرفته بود، آن جا، تنها زیر خروار ها خاك، خانم جون من چه می کرد؟
زورم به محمد که وقتی دید نمی تواند مرا کنار بکشد، از زمین بلندم کرده بود و دورم می کرد، نمی
رسید. مشت هایم را توي سینه اش می کوبیدم و فریاد می زدم و خانم جون را صدا می زدم که
احساس کردم دنیا جلوي چشم هایم سیاه می شود و صداها دور. از هوش رفتم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها