پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:02 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٧٨
آن شب زري تمام مدت اشک ریخت و توي فرودگاه هم موقع خداحافظی آن قدر توي بغل هم گریه
کردیم که صداي محمد در آمد.
احساس عجیب و بدي داشتم. دلشوره اي عجیب که آدم وقتی از کسی براي آخرین بار خداحافظی
می کند دارد، دلم را بی تاب می کرد. انگار فکر می کردم دیگر زري را نمی بینم و شاید او هم
همین حس را داشت که آرام نمی گرفت. توي راه برگشتن، محمد غرق فکر، آرام رانندگی می کرد
و من غرق اندوه، بی صدا اشک می ریختم.
خوب به یاد دارم: آن شب ، شبی مهتابی بود. ماه قرص کامل بود و هوا صاف، ولی از آن جا که دلم
گرفته بود بیش تر از قرص ماه، زمینه سیاه آسمان را می دیدم. در طول مسیر هر چه محمد سعی کرد
با حرف و سوال و صحبت به حرف زدن وادارم کند، موفق نشد تا این که نزدیکی هاي خانه یکدفعه
گفت: مهناز هیچ می دونستی این دوستت کاملش هم به قشنگی خودت نیست؟!
پرسان نگاهش کردم دوستم؟!
آهان.
کدوم دوست؟!
با لحنی شوخ گفت: اگه گفتی؟!
من که فکرم خسته و مغشوش بود، بی حوصله گفتم: نمی دونم، خودت بگو.
نه فکر کن. خودت باید بگی.
wWw.98iA.Com