پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:04 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨۴
محترم خانم هم گریه کنان گفت: آره مادر، دیشب هم هول کرده، اگه بخواد این طور کنه ، مریض
می شه، بمونه بهتره.
وحشتزده سر بلند کردم، نه، باید می رفتم. از سر درماندگی، اشکریزان به محمد خیره شدم که می
پرسید: می شنوي مهناز؟! اگه بخواي این طوري کنی، اگه آروم نگیري، نمی برمت. با التماس
نگاهش کردم، لبم را به دندان گرفتم که صدایم خفه شود و چانه ام که از شدت گریه می لرزید به
اختیارم درآید.
محمد که خودش هم چشم هایش از گریه قرمز بود دوباره پرسید: قول می دي آروم باشی؟
سرم را تکان دادم. یعنی آن ها فکر می کردند این اعمال اختیاري و ارادي است؟ در تمام طول راه، تا
گورستان اشک می ریختم. زندگی ام، از بچگی تا آن روز و خاطراتم با خانم جون مثل برق از جلوي
چشمم می گذشت: شیرین زبانی هایش، مهربانی هایش، نصیحت هایش، وساطت هایش، دعاهاي از
ته دلش، قرآن خواندن هاي با سوز دل و مناجات سحرهایش، نمازهاي طولانی و اول وقتش، اسباب
سماور با سلیقه و صبحانه هایی که از زمانی که به یاد داشتم، از دست یا کنار خانم جون خورده بودم،
صداي پاهاي خسته اش که به گوشم آشنا بود و خبر از وجودي مهربان در نزدیکی ام می داد،
موجودي عزیز که بدون او، زندگی ما صفا و نورش را از دست می داد و حتی تشر زدن هاي گاه و
بی گاهش که هیچ وقت تلخ نبود.
اولین زخمی که مرگ و از دست دادن به جان من زد چه دردناك بود. تا آن زمان عزیزي را از
دست نداده بودم و طعم تلخ جدایی و اندوه را این طور با تمام وجود حس نکرده بودم.
wWw.98iA.Com