http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠۵
دنبالم آمد، خندان و سرحال. خنده هایش بیشتر عصبی ام می کرد.
با کج خلقی و عجله با مادر و امیر و علی که توي هال بودند سلام کردم و از پله ها بالا رفتم.
امیر گفت: خوبه دیگه حمالی ها رو ما می کنیم، اخم و تخمش رو تو.
بعد رو به محمد کرد و پرسید: اینم زنه تو گرفتی؟ غیر از اخم و تخم و بداخلاقی کار دیگه ام بلده؟!
مادر به اعتراض گفت: امیر!!!
امیر گفت: مادر جان، ما که سربچه مردم رو کلاه گذاشتیم، بگذار اقلا خودمون بگیم دلش خنک
شه....
چند تا پله برگشتم پایین و از بالاي نرده ها دولا شدم و با دهن کجی و حرص به امیر گفتم: کلاه سر
اونی می ره که زن تو بشه آقا، دلت به حال خودت بسوزه نه دوست عزیزت.
امیر با خنده گفت: حالا این قدر دولا نشو می افتی، محمد یکباره از دستت راحت می شه ها.
بدون این که جواب بدهم عصبانی از پله ها بالا رفتم. صداي امیر هنوز می آمد که جیغم بلند شد.
فریادي از شادي و تعجب و حیرت. اتاق به کل شکل دیگري شده بود. روبرو یک کتابخانه حصیري
ظریف بود که کتاب ها را منظم و مرتب تویش چیده بودند و کنارش گلدان نخل مرداب و جلوي
آن میز تحریر، تختمان زیر پنجره بود و کنارش یک آباژور قشنگ روشن بود. مبل راحتی جاي قبلی
میز تحریر بود و یک دسته گل رز و مریم که فضاي اتاق را پر از عطر گل مریم کرده بود، روي میز
قرار داشت، درست مثل دسته گل روز تولدم.
wWw.98iA.Com