0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٣
صداي محمد مرا از آن حال در آورد: حالا اگه بخواي می تونی کاپشنت رو در بیاري.
ثریا پیشنهاد کرد: به خاطر مهناز جون این دفعه تا جاي همیشگی نریم.
ولی محمد گفت: نه! شماها که می تونین برین. ما آروم تر می آییم و هر جا دیگه مهناز نتونست می
شینیم و منتظر شماها می شیم.
همه قبول کردند و راه افتادند و من با ناراحتی از این که دوباره باید راه می رفتم، کیف و کاپشنم را
برداشتم و با اوقات تلخ راه افتادم.
امیر در حالی که نگاهش به جواد بود ولی شیطنت در چشمانش موج می زد و معلوم بود منظورش به
ثریاست گفت: جواد می گم چطوره از این جا تا قهوه خونه بعدي مسابقه بدیم ببینیم بالاخره این
احساس قدرت ما به حق است یا نا حق.
ثریا هم در جواب با خنده از من پرسید: می دونی چیزي که در آقایون خیلی قابل تحسین است چیه؟
امیر فوري گفت: معلومه گذشت و قدرتشون!
ثریا با خنده اي معنی دار گفت: نه اشتباه کردین. رویشون است که همتا نداره.
و همان طور بحث کنان از ما دور شدند و رفتند.
محمد به من که هاج واج نگاهشان می کردم، گفت: تعجب کردي؟! گفتم که این ها همیشه همین
طورن. حالا تا برگردن همین جور توي سر و کله هم می زنن، بیا بریم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها