0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۶
و دور از آغوشش پرپر می زدم و درد می کشیدم. تا این که از خستگی از هوش رفتم و صبح با
صداي ضربه هایی که به در می خورد از خواب پریدم.
مهناز ! مهناز! پاشو دیرت شد. امیر منتظره!
با تعجب از جا پریدم چرا امیر؟ به کنارم نگاه کردم، رفته بود.
محمد نبود. وحشتی گنگ به دلم چنگ انداخت. کی رفته بود؟ چی شده که امیر می خواهد مرا ببرد؟
نکنه برنگرده؟ اضطرابی خفقان آور ذهن و وجودم را در خودش پیچاند و آن روز تا غروب به من
چه گذشت!
سر کلاس منگ و آشفته بودم و چیزي از درس ها نفهمیدم. درد ماهیچه هاي پاهایم انگار دو برابر
شده بود و من در دلهره اي عجیب گرفتار بودم و در عین حال، پشیمانی از عملم داشت دیوانه ام می
کرد.انگار چند ماه بود که از او دور بودم. دلم برایش پر می زد و غرق بیم و امید، فقط منتظر غروب
بودم. ساعت ها به کندي می گذشت. انگار آن روز خورشید خیال نداشت غروب کند. نزدیک
غروب از اضطراب داشتم خفه می شدم.
اگه شب نیاد چی؟!
وقتی ساعت معمول آمدنش رسید، نفسم داشت بند می آمد. قرار و آرام نداشتم. براي این که مادرم و
سایرین پی به احوالم نبرند خود را توي اتاقمان حبس کردم، ولی نیامد. پدرم آمد، امیر برگشت، ولی
از محمد خبري نبود. حتی تلفن هم نزد. مثل دیوانه ها از این طرف به آن طرف می رفتم و دست به
دست می مالیدم. حتی براي سلام کردن به پدرم هم پایین نرفتم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها