0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:11 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٢
به جاي من که با دلخوري نگاه می کردم، ثریا گفت: اگه این فکر رو هم کرده باشه همچین اشتباه
نکرده. مثل این که خودتون رو یادتون رفته. همین قدر که این مسیر رو پا به پاي ما اومده، آفرین
داره.
بعد رو به من اضافه کرد: مهناز جون، به حرف هاي آقایون گوش نده، بیشتر اعتماد به نفسشون رو از
ضعیف دونستن خانم ها تامین می کنن.
جواد در حالی که لقمه اي بزرگ را نزدیک دهانش نگه داشته بود، گفت: امیر، تو نمی تونی خفه
شی؟ حالا دوباره از صبح جنگ حقوق زنان در می گیره. هر دفعه این غلط رو می کنی نتیجه اش رو
هم می بینی، بازم از رو نرو، خوب؟!
امیر خندان گفت: هیچ هم بی نتیجه نبوده، همین ادامه جنگ نشون می ده که هنوز حقانیت قضیه
اثبات نشده، بعد، در حالی که به سمت ثریا اشاره می کرد، ادامه داد: و بعضی ها نتونستن پیروز بشن.
محمد همان طور که چاي می ریخت توي گوش من که محو تماشاي اون سه تا بودم، گفت: صبحونه
ت رو بخور، این ها کار همیشه شون است. آروم آروم عادت می کنی.
جا خوردم و با تعجب فکر کردم یعنی همیشه ثریا هم همراهشان بوده؟ پس چرا تا حالا هیچ وقت به
من حرفی نزده اند؟! بی اختیار فکرم مشوش شد و چیزي درونم آتش گرفت و یک حس آزار دهنده
با شدت توي وجودم بیدار شد. حسی مهار نشدنی و ناشناس که در عین تلخی باعث خشمی سرکش
می شد، ولی وقت آن نبود که خشمی را که توي دلم بود، بروز دهم. همین باعث می شد سایه اي که
روي افکارم افتاده بود، نا خود آگاه روي صورتم اثر بگذارد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها