پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:10 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٩
فصل بیستم و دوم
همان شب محمد گفت: از این جمعه به بعد با هم می ریم کوه.
و سه روز بعد بالاخره با اکراه و بی میلی براي اولین بار، همراه امیر و محمد به کوه رفتم. ساعت پنج
صبح بود که محمد با هزار زحمت بیدارم کرد. من آن قدر خواب آلود بودم و پلک هایم سنگین بود
که به زحمت می توانستم از لاي چشم ها نگاه کنم. در حالی که با حسرت رختخواب گرم را نگاه می
کردم و بر خلاف محمد و امیر، با تنبلی حاضر می شدم، با خود می گفتم چه کار بیهوده و مسخره اي
است که آدم صبح زود، آن هم روز تعطیل از رختخواب گرم و خواب جدا بشود و راه بیفتد و برود
کوه!
اصلا هیچ آدم عاقلی توي این سرما و این موقع صبح ممکن است الان بیرون باشد؟!
چشم هایم آن قدر می سوخت که با وجود شوخی و خنده هاي امیر و محمد توي ماشین، باز هم
خوابم برد.
وقتی رسیدیم هوا تاریک و روشن بود. از دیدن آن همه آدم، از پیر و جون و حتی بچه، که تنها یا
دسته دسته به کوه آمده بودند، بهتم زد و فکر کردم پس فقط عقل محمد و امیر کم نیست!
روحیه شاد و سرحال اکثریت آدم هایی که می دیدم از هر چیز دیگري عجیب تر بود. هیچ نشانی از
خواب آلودگی و اکراه در صورت کسی نبود. انگار به جاي همه آن آدم ها من بودم که عزا گرفته
بودم.
wWw.98iA.Com