پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:14 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۵
حالا می شه بگی این رفتارها به خاطر چیه؟!
کمی نگاهش کردم و بعد در سکوت باز سرم را پایین انداختم. هم دلم می خواست بگویم، هم نمی
خواست. فکر این که به خاطر ثریا ناراحتم، دلیل ضعف و حسودي است و نمی خواستم او چنین
فکري در مورد من بکند و می خواستم بگویم، چون این فکر مثل چکش مغزم را سوراخ می کرد که
چرا به من چیزي در این مورد نگفته است.
سر در گم بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم که صداي تقریبا بلند محمد با لحن تهدید آمیزش
باعث شد تصمیمم را بگیرم، با لحنی که رگه هاي خشم داشت، گفت: ببین! این بار آخره که دارم می
پرسم، می گی چی شده یا نه؟
لحن خشمگین و تهدید آمیزش مرا که خودم را طلبکار می دانستم، سر لج انداخت.
بدون این که حرف بزنم با موهایم که روي شانه ام ریخته بود ، خودم را سرگرم کردم و او هم
عصبانی برگشت پشت میز.
من هم خواستم با عصبانیت از تخت بیایم پایین که از درد ماهیچه هاي پایم نا له ام بلند شد. پاهایم چه
دردي می کرد. محمد بر خلاف همیشه نه نگاهم کرد نه سوال. و این مرا در لجبازي مصمم تر کرد.
دیگر تا آخر شب و موقع خواب حتی یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد و براي اولین بار شب به
حالت قهر خوابیدیم. پشتم را به او کرده بودم، ولی مثل مرغ سرکنده زجر می کشیدم و او هم براي
اولین بار حتی یک ذره ملایمت نشان نداد. نمی دونم چقدر از شب گذشته بود که خوابم برد. کنار او
wWw.98iA.Com