پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:09 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠۶
رور تولدم؟!!
امروز اول دي بود؟!! واي پس تولدم بود و دیر کردن محمد براي این کارها بوده و منظور امیر از
حمالی لابد جا بجا کردن همین وسایل؟
در حالی که از شادي روي پا بند نبودم، با هیاهو و سر و صدا از پله ها سرازیر شدم. آن ها هم به
دنبال سر و صداي من توي پله هاي طبقه دوم آمده بودند. سه پله مانده به کف هال نمی دانم پایم پیچ
خورد یا لیز خورد، خلاصه قبل از این که بفهمم چه شده، مثل توپ خوردم زمین. آن قدر سریع افتادم
که حتی دردم نیامد و از حرف امیر که به محمد می گفت – بی چاره! به جاي این آت و آشغال ها
براي این یک جفت چشم بخر جلوي پایش رو ببینه – من که هنوز ذوق زده اتاقم بودم از ته دل
ریسه رفتم.
خنده ام هم از شادي بود و هم از حرف امیر و آن قدر شدید که نمی توانستم جواب مادر و محمد را
که با نگرانی دست و پایم را تکان می دادند که نکند شکسته باشد، بدهم. و رگبار متلک هاي با مزه
امیر هم نمی گذاشت خنده ام بند بیاید. وقتی بالاخره نفسم بالا آمد در جواب مادر و محمد که می
گفتند معلومه حواست کجاست؟
گفتم : به خدا نمی دونم چی شد؟!
امیر در حالی که می رفت پایین، رو به مادرم گفت: بفرمایین تازه شما می گین این بنده خدا رو
محمد را می گفت دلداري هم ندین، چهار تا پله رو نمی دونه چی شده؟ شانس آوردیم دم پشت بوم
نبود.
wWw.98iA.Com