پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:10 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٨
به پیشنهاد محمد حلقه ساده را پشت انگشتر نامزدي ام و حلقه دیگر را جلوي آن دستم کردم. با این
که سه تا حلقه بود، به خاطر ظرافت، هر سه شان توي دست مثل یک انگشتر پهن زیبا می شدند. از
نگاه کردن به انگشت هایم سیر نمی شدم.
من صورت او را می بوسیدم و او دست مرا که می گفت مثل بچه هاس، ظریف و نرم و سفید.
نمی دانم چه مدت گذشته بود که صداي امیر که از پایین صدایمان می زد ما را به خودمان آورد.
حلقه اش هنوز به دستم است، مثل گردنبندش که همیشه به گردن دارم. وقتی رفت نه او حلقه اش را
پس داد، نه من یادگاري هایش را و هیچ کس هم سوالی نکرد و من هیچ وقت نفهمیدم که او حلقه
اش را مثل من پیش خودش نگه داشت یا نه؟
wWw.98iA.Com