0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:10 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٠
امیر به شوخی گفت: محمد ! الان همه می فهمن زنت از اون کوهنوردهاي قهاره که اگر سرش بره
کوهش نمی ره ها!!!
و در جواب نگاه پر از غیظ من، خندان گفت: باورت نمی شه؟! به جان خودم قیافه ت از سه فرسخی
نشون می ده به چه عشقی اومدي از این منظره و هوا و طبیعت استفاده کنی!
بعد قاه قاه خندید.
محمد به طرفداري از من گفت: انگار دفعه هاي اول خودمون رو یادت نیست....
امیر پرید وسط حرفش: والله اگر این مثل که می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست..
درست باشه، اون وقت محمد جان برایت متاسفم . بی خودي به دلت صابون نزن...
صداي جواد که می گفت: امیر دوباره چه خبره، صبح اول صبح معرکه گرفتی . حرف امیر را قطع
کرد و چشممان به آن ها افتاد، جواد و ثریا که سرحال و قبراق به ما نزدیک می شدند.
نمی دانم آن روزها واقعا چه مرگم بود؟! چطور آن صبح هاي با طراوت و سرزدن آفتاب را از دامنه
کوه نمی دیدم، در حالی که تمیزي و پاکی هوا روح را تازه می کرد و رود جاري آدم ها با رویی
گشاده پیچ و خم ها را طی می کرد.
با این که هوا سرد بود، کمی که راه رفتیم نور خورشید که کاملا طلوع کرده بود و تلاش و فعالیت
که به خاطر سر بالا بودن راه، براي من سخت بود باعث شد گرمم بشود. کاپشنم را در آوردم که
صداي محمد از پشت سرم بلند شد: مهناز، زود کاپشنت رو بپوش.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها