0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:14 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۴
چیزي نگفتم. باریکی راه و آدم هایی که زنجیروار کنار ما حرکت می کردند، باعث می شد وقتی
براي حرف زدن نباشد. این سکوت مرا بیشتر توي دنیاي افکار مزخرفی که به سرم راه پیدا کرده بود،
غوطه ور می کرد. دیگر چیزي از طبیعت اطراف نمی دیم. حرص این که چرا در این همه مدت
محمد هیچ وقت اشاره اي به این نکرده که ثریا هم همراه آن ها بوده، رهایم نمی کرد. آن روز وقتی
به این افکار مزاحم میدان دادم، اولین قهر و اختلاف جدي ما پیش آمد.
انگار زبانم قفل شده بود. بقیه روز را در جواب حرف هاي محمد و دیگران به یک بله و نه اکتفا
کردم و وقتی هم نزدیک ظهر برگشتیم خانه، در جواب سوال هاي او فقط با اخم هاي درهم، گفتم
خسته ام. و بعد خوردن ناهار خوابیدم.
نزدیک غروب بود که چشم باز کردم. از نور چراغ مطالعه فهمیدم که محمد پشت میز است. غلت
زدم و پشت به او رو به دیوار دراز کشیدم.
با لحنی دلخور گفت: چیه، خیال نداري بلند شی؟
جواب ندادم. کتابش را محکم بست و آمد پشت سرم و روي لبه تخت نشست. با صدایی که معلوم
بود سعی می کند عصبی بودنش را پنهان کند، گفت: بلند شو باهات کار دارم.
نشستم، در حالی که بی حوصله بودم و بدون این که سرم را بلند کنم با ناخن هایم ور می رفتم.
خیلی شمرده گفت: خستگی ات رفع شده؟!
با سر جواب مثبت دادم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها