0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٩
براي اولین بار توي آن اتاق بود که طعم مستقل بودن را تجربه کردم. از همه چیز لذت می بردم : از
مرتب کردن آن جا و به انتظار محمد نشستن، از پوشیدن پیراهن هاي محمد که برایم مثل یک
تونیک بلند و گشاد بود و گردگیري کردن اتاقی که در خیال خانه مان می دانستم، از کشمکش و
سربه سر محمد گذاشتن و مثل بچه ها دنبال هم کردن، از پوشیدن لباس او که همیشه بهش اعتراض
داشت، از چانه زدن سر یک مسئله درسی یا آوردن آب خنک از طبقه پایین.
آن جا براي اولین بار توي زندگی ام احساس خوب کدبانوي خانه بودن را تجربه کردم. دوست داشتم
هر روز اتاقمان را یک جور درست کنم. از جا به جا کردن وسایل که داد محمد را در می آورد و
من با موذیگري نمی گفتم که با کمک علی و امیر جایشان را عوض کردم، حس خوشایند خانم بودن
به من دست می داد و از اضطراب و نگرانی او لذت می بردم. یادش به خیر. از این که برایش مهم بود
که من سختی نکشم یا کاري مافوق توانم انجام ندهم، چه احساس خوبی پیدا می کردم. لذت بی
نهایت عزیز بودن جسم براي کسی که عزیز ترین کسانم بود و روحم را بنده وار تصاحب کرده بود.
چه نقشه ها براي خانه آینده مان داشتم و چه آرزوها که در سرم می پروراندم، بی خبر از آینده اي
که در انتظارم بود.
با عوض شدن خانه محمد هم از شر بیدار شدن هاي پی در پی نیمه شب ها و گریه هاي مداوم روزها
و افسردگی من نفسی راحت کشید و با این که بردن و آوردن من به مدرسه قبلی به کارهایش اضافه
شده بود ، ولی راضی بود.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها