0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:08 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٣
اون خواهر بزرگم که از سر شوهر کردن فاطمه با من همچین چپ شده، انگار نه انگار از یک مادر و
یک پدر و یک خون هستیم. حالا چرا؟ فاطمه رو براي پسرش می خواسته. حالا هر چی بگی خواهر
من زمان این که من و تو بگیم گذشته، خود فاطمه نخواست. مگه به خرجش می ره؟ کینه مارو به دل
گرفته و هیچ جوري دلش صاف نمی شه. خدا می دونه واسه همین بچه دار نشدن فاطمه چه حرف ها
که به گوش من نرسیده و دم نزدم. حالا لابد مهدي رو هم بفهمه، دلش خنک تر می شه. برادرهام هم
که قدرت خدا سال تا سال نمی گن خواهر تو زنده اي یا مرده. اینه که مادر، من دهنم پر از خون هم
باشه باز نمی کنم . الان یک وقت ها به محمد ایراد می گیرم، ولی خوب که فکر می کنم می بینم
راست می گه، خداییش هم اگه قراره غمخوار نباشن چه فایده؟! آدم دوست و رفیق و فامیل رو می
خواد که قاتق نونش باشن، اگر نه دشمن جون فراوونه. پریشب ها به حاج آقا می گفتم: انگار بچه
مون – محمد را می گفت – عقلش از خودم بیشتره، راست می گه یار دلم که نیستن، واسه بار دل هم
که آدم نباید غم بخوره.
محترم خانم می گفت و من بی خبر از این که خودم به زودي یکی از همان بارهاي دل خواهم شد،
سر تکان می دادم.
یکی دو هفته بعد از جا به جایی ما، یک روز سه شنبه بود که در خانه شان منتظر آمدن محمد بودم.
سه شنبه ها معمولا زود می آمد دنبالم، ولی آن روز دیر کرد، خیلی هم دیر کرد. و من بی تاب و
مشوش نمی توانستم آرام بگیرم. محترم خانم دلداري ام می داد، ولی دلشوره رهایم نمی کرد تقریبا
نزدیک غروب آمد. سرحال و خوشحال، در حالی که از قیافه در هم من تعجب کرده بود!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها