پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:07 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٠
صبح ها زودتر بیدار می شدیم و او مرا می رساند و ظهرها هم می رفتم پیش محترم خانم تا محمد
بیاید دنبالم و توي همین روزها بود که به محترم خانم بیش تر نزدیک شدم.
طفلی محترم خانم که تنها شده بود از طرفی دوري زري و فاطمه خانم و از طرفی غصه آقا مهدي
آزاراش می داد. همان یکی دو ساعت هم که زمان پیدا می کرد برایش غنیمت بود و تمام محبت آن
ها را هم نثار من می کرد و من بیش تر و بیش تر به خانواده محمد نزدیک می شدم و مهرشان به دلم
می نشست. کم کم می دیدم مادر زري عوض می شود و مادر خودم می شود، محترم خانم را مثل مادر
خودم می دیم و چقدر دوستش داشتم. در این میان از زبان این مادر مهربان بود که با خصوصیات
زندگی آن ها آشنا می شدم.
یک بار به من گفت: هر کی یکجوري باید بکشه. من و حاج آقام از اول زندگیمون نه کمبود مالی
داشتیم نه بین خودمون حرف و سخن بوده، ولی همیشه کشمکش دیگران باعث غصه مون شده.
حسین آقا پدر محمد پسر اول کاشانی بزرگ بود. تا وقتی حاج منصور پدر شوهرم زنده بود، روزگار
به وفق مراد بود و این پنج تا برادر با هم بودند. خدا فاطمه و مهدي رو به من داده بود که حاج آقا
مرحوم شد و حرف و سخن ها شروع.
تا اون زمون هر پنج تا پسر توي حجره پدرشون سرگرم بودن بدون این که صدا از کسی در بیاد.
حجره هم بزرگ بود، نه مثل این که حالا حاج آقا داره، زندگی هامون هم خوب و روبراه بود. سه تا
جاري بودیم با دو تا برادر هاي کوچیکتر که عزب بودن توي یک خونه بزرگ که توي پامنار بود
زندگی می کردیم. اما یک سالی که از فوت حاج آقا گذشت، یواش یواش زمزمه ها شروع شد.
wWw.98iA.Com