0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:09 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت


صفحھ ٢٠۴


محترم خانم جاي من توضیح داد: از ساعتی که اومده تا الان چشمش به در بوده. هم زنت پرپر زده،


هم من دلم هزار راه رفته. خوب مادر جون تلفن که هست، مگه یه شماره گرفتن چقدر کار داره؟


در حالی که محترم خانم را می بوسید و عذرخواهی می کرد سر به سر من هم، که اخم هایم باز نمی


شد، می گذاشت. توي ماشین هم با آن که از حرف هایش خنده ام می گرفت، سگرمه هایم را باز


نکردم،


تا این که گفت: می خواستم یک خبري بهت بدم حالا که اخم می کنی نمی گم.


درست روي نقطه ضعف من دست گذاشته بود. در حالی که اخم و تخم به کلی فراموشم شده بود به


التماس افتاده بودم که بگوید چه خبر است و حالا او بود که می خندید، و به شوخی اخم کرده بود.


در جوابم با لحنی با مزه گفت: مجازات آدم اخمو انتظاره، التماس فایده نداره.


این مرض که در مورد سوال هایی که ذهنم را کنجکاو می کرد صبر نداشتم، کلافه ام کرده بود. به


تمام ترفندهایی که بلد بودم متوسل شدم، از ناز و عشوه و التماس گرفته تا قهر و دعواي ساختگی.


ولی آخر هم نگفت، تا رسیدیم دم خانه با تهدید گفتم: نمی گی؟!


مصمم غلیظ و کشیده گفت: نه!


گفتم: خیله خب. و با عصبانیت پیاده شدم و در را محکم به هم زدم.


سرش را از شیشه بیرون آورد و پرسید: خیله خب چی؟!


با لجبازي گفتم خیله خب حالا بهت می گم و زنگ را فشار دادم.


wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها