پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:05 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨٩
چه روزها و شب هاي سیاه و دیر گذري بود، انگار زمان متوقف شده بود و من هر چه می گذشت
حالم بدتر می شد.
حال به هم خوردن ها و بی غذایی هم باعث می شد اعصابم فرسوده تر شود.
نمی دانم چند روز گذشته بود که حس کردم، نگاه ها طوري دیگر شده، از حرف هاي دو پهلوي
اطرافیان سر در نمی آوردم و همین طور از عصبانیت و اخم هاي درهم محمد که به نظر می آمد انگار
به او توهین کرده اند. ولی آن قدر در خودم غرق بودم که حوصله دقیق شدن در دیگران را نداشتم. تا
این که یک روز بالاخره با اصرار، مرا همراه محمد و فاطمه خانم، فرستادند دکتر.
حتی حوصله جواب دادن به سوال هاي دکتر را هم نداشتم، این بود که وقتی دکتر پرسید:
متاهل هستین یا مجرد؟
محمد به جاي من جواب داد.
متاهل.
حامله نیست؟
محمد محکم و قاطع گفت: نه.
فاطمه خانم با ملایمت گفت: محمد جان حالا شاید...
محمد حرفش را قطع کرد و گفت: گفتم که نه.
wWw.98iA.Com