پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:05 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩١
من هم مثل محمد بهم برخورده بود. از این فکر که توي ذهن دیگران درباره ما چه ها گذشته بود، هم
خجالت می کشیدم، هم تعجب می کردم. مگر خودشان قرار نگذاشته بودند و با ما شرط نکرده بودند؟
پس این حرف ها چه معنی داشت؟ بی اعتباري ما بود یا حرف خودشان؟!
به هر حال دکتر تشخیص داد که احتمالا شوك عصبی این اثر را روي سیستم عصبی معده گذاشته و
اختلال ایجاد کرده و سوزش زیاد معده هم به علت ترشح بیش از حد معمول اسید معده است و به
دلیل حالت عصبی که دارم معده ام هم غذا را قبول نمی کند و توضیح داد هر بدنی در مقابل اعصاب
تحت فشار، یک جور واکنش نشان می دهد و به همین دلیل هم احتمالا دستگاه گوارشم در مقابل
تنش هاي عصبی دچار اختلال شده که به مرور بهبود پیدا می کند و برایم قرص و شربت تجویز
کرد.
آن روز فکرش را هم نمی کردم که این بیماري براي همیشه با من بماند.
شب که دوباره به یاد حرف دکتر افتادم از محمد پرسیدم: پس تو به خاطر این که فهمیده بودي مادر
این ها چه فکري کردن، ناراحت شده بودي؟!
آرام پرسید: کدوم فکر؟!
خنده دار بود، جلوي محمد هم خجالت می کشیدم اسم حامله بودن را بیاورم.
گفتم: همونی که امروز دکتر گفت دیگه.
لبخندي زد و گفت: مگه تو خودت نفهمیده بودي؟!
wWw.98iA.Com