0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:07 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠١
همه ادعاي سهم داشتن و هرکس می خواست اوستا باشه، که خوب نمی شد. حاج آقا همون اول تا
زمزمه ها شروع شد بدون حرف، فوري حساب کتاب کرد، سهم هرکس رو داد دستش و سهم
خودش شد همین حجره که الان داره. خونه رو هم فروختن و همه جدا شدیم. همون سال ها اون دو
تا برادر کوچیک ها، بین خودمون باشه، تن به کار بده نبودن و رفتن خارج و پول هاشون رو هم
بردن و توي همه این سال ها هم دو بار بیش تر نیومدن ایران. یکی شون که زن خارجی گرفت، اون
یکی هم دوبار زن گرفته و طلاق داده، این دو تا هم که این جا هستن پول هاشون رو هی به این کار
و اون کار زدن و از بین بردن و سر آخر از حاج آقا طلبکار شدن.
با این که خودشون شاهد بودن که روز اول همه شون سهمشون یک اندازه بود، منتهی اون ها کار
پدرشون رو ول کردن و رفتن سراغ کارهاي دیگه. همچین که کاسبی ها نگرفت و پول ها از بین
رفت هی پیغام دادن که ما راضی نیستیم و خلاصه حرف و سخن، منتها مستقیم نه. دورادور هی به این
و اون می گفتن. تا وقتی هم که حاج خانوم خدا بیامرز بود بازم رفت و آمد بود، ولی حاج خانوم هم
که به رحمت خدا رفت، با این که همه می دونستن که خدا بیامرز سهمش رو وقف کرده، سربلند
کردن و طلب ارث.
این بود که میونه برادریشون کامل به هم خورد و حالا مگه عروسی و عزایی چیزي بشه همدیگه رو
ببینیم. واسه این دلم می خواست بچه هام دور هم باشن، که اونم نشد. اون هام هر کدوم سر از یک
دیار در آوردن. حالا خدا کنه غریب تندرست باشن بازم راضی ام به رضاي خدا. همیشه به حاج آقا
می گفتم ما باید کاري کنیم بعد از خودمون بچه هامون به خاطر مال و منال پنجه توي روي هم
نکشن. حاچ آقا می گفت: خیالت راحت. اگه این ها بچه هاي منن، این حرف ها توشون در نمی آد.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها