پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:08 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٢
ولی از وقتی این زن مهدي توي خانواده ما اومده، هرچی فکر نمی کردیم. شده، خدا عالمه بعد از این
چه می شه.
تو رو خدا این حرف ها رو نزنین. ایشاالله که خودتون همیشه هستین....
اي مادر این همش تعارفه. مرگ دیر و زود داره، سوخت و سوز نداره. مگه خانوم جون نبود چطور
یکدفعه ورپرید؟! درسته سنش بالا بود ولی کسی باور می کرد این جور یکدفعه و بی سر و صدا بره؟
عمر دست خداست و من فقط شب و روز دعا می کنم، خدایا تا چشم هام باز است، یکی این که سر
و سامون گرفتن بچه هایم رو به خوشبختی ببینم، یکی هم خدا حرص پول توي دل بچه هاي من
نیندازه، که مرضی از این بدتر نیست. یک روزگاري ما همه مون سر یک سفره و توي یک خونه
نشست و برخاست می کردیم، نه چشم و همچشمی بود و نه فخرفروشی و حرف و حدیث. ولی حالا
دیگه اون جور نیست ، دل ها سنگ شده و آدم ها یک جور دیگه. همینه که برکت ها رفته. یک
موقع ما سه تا جاري، هر کدوم با دو سه تا بچه، مثل سه تا خواهر توي یک خونه زندگی می کردیم.
هیچکس هم صدامون رو نمی شنید. یک نون و اشکنه رو آن قدر می گفتیم و می خندیدیم که از
مرغ پلو به دهنمون خوشمزه تر بود. خوش بودیم و دل ها یکرنگ و با صفا بود. از وقتی حرص پول
آدم ها رو گرفت و چشم و همچشمی زیاد شد و دنباله اش تجمل، این شد که میبینی، دل ها فاصله
گرفت، انگار هر چی خونه ها جدا و بزرگ تر شد، دل ها کوچکتر و نظرها تنگ تر شد. قدیم توي
یک خونه دور هم یک عده زندگی می کردند. اگه گله اي هم پیش می اومد زود رفع می شد و می
رفت پی کارش، حالا یه حرف کوچیک می شه داستان. نه بگم فامیل هاي شوهرم، همین خواهرهاي
خودم.
wWw.98iA.Com