پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:05 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩٠
من که ماتم برده بود، نگاه ناباورم از دکتر به محمد و برعکس خیره می شد. حتی مطرح کردن این
سوال هم برایم عجیب بود، ما که هنوز ازدواج نکرده بودیم!
دکتر دوباره رو به پرسید: تاریخ آخرین عادت ماهانه.
سرخی شرم تا بناگوشم را قرمز کرد. در ظاهر، زنی شوهر دار بودم و این موضوعی عادي بود، ولی
در باطن هنوز دختري بودم که از طرح این سوال از طرف مردي غریبه، گر چه دکتر باشد، شرمی بی
نهایت احساس می کردم.
نگاهی غرق خجالت به محمد کردم و با سر زیر انداخته، گفتم: هفده روز پیش.
دکتر رو به محمد گفت: هفده روز زمان کمی نیست، حتی اگر درصد کمی هم احتمال داشته باشد،
باید مطمئن شویم، شما چطور این قدر با اطمینان می گین نه؟!
ایشون آزمایش بدن، چون اگر اشتباه کرده باشین ممکنه داروهاي تجویزي براشون ضرر داشته باشه.
حیران به محمد نگاه کردم و نگاهم به چشم هاي عصبی اش افتاد. دکتر که از حال ما تعجب کرده
بود از فاطمه خانم نسبتش را با ما پرسید و خواهش کرد، چند لحظه بیرون باشد و بعد دوباره از محمد
پرسید که مشکل چیست؟!
وقتی محمد با دکتر صحبت می کرد، دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، هم از خجالت
جلوي دکتر و هم از این که تازه می فهمیدم دلیل نگاه هاي دیگران و ناراحتی محمد چه بوده است.
یعنی واقعا آن ها فکر کرده بودند من حامله ام؟
wWw.98iA.Com