پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:19 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣۵
روي درك و فهم بسته بودم. زمان لازم بود که بفهمم تمام شوربختی ها، ناکامی ها و آنچه بشود
اسمش را بدبختی و تقدیر و قضاي آسمانی و.... گذاشت، در نهایت از نادانی و سفاهت سرچشمه می
گیرد و وقتی ضرر این نادانی چند برابر می شود که آدم باور داشته باشد که نادان است، مثل من.
آنچه مرا بدبخت کرد عدم درك شرایط و نادانی ام بود و اعتماد مطلق به عشق محمد و مهر خانواده
خودم و خانواده محمد، بدتر از همه نگاه کردن به ازدواج و عقد مثل میخی محکم براي اسارت محمد.
به این ترتیب، قهرهاي ما طولانی و طولانی تر می شد و بحث هایمان از بگو و مگو به دعوا می
کشید و من مثل همه آدم هایی که زندگی زناشویی را به چشم میدان جنگ می بینند و سعی دارند نه
فقط مغلوب نشوند بلکه حتما پیروز باشند و در این کشمکش گور محبت و عشق را با دستشان می
کنند، در دره اي که با دست خودم کندم، سقوط کردم. چون نمی فهمیدم براي جنگ با مشکلات و
ناخواسته ها نباید زندگی زناشویی را به جبهه اي دیگر تبدیل کرد. چرا که این طور زورآزمایی نفس
آدم را می برد و از پا می اندازد. انگار وسط کارزاري گیر بیفتی که نه از دشمن مطمئن باشی، نه از
دوست، و دلت شور هر دو را بزند.
حدود چهار ماه از کوه رفتن هاي افتان و خیزان من و شروع اختلافاتمان گذشت. اواخر فروردین ماه
بالاخره محمد با مشورت هایی که با شوهر زري کرد، یکی از دانشگاه هاي آلمان را براي ادامه
تحصیل انتخاب کرد و با این که با جدیت تمام وقتش را صرف یاد گرفتن زبان و درس هاي پایانی
ترم آخر می کرد ولی کوه رفتن باز هم از برنا مه اش حذف نشد. هر چه من در مشکلات درگیر می
شدم و فاصله ام با محمد بیش تر می شد، نامه هاي زري نشان از خوشبختی و تفاهم و آرامش کامل
wWw.98iA.Com