0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:19 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣٣
سال ها بعد فهمیدم که محمد چه عذابی کشید، یک طرف قضیه دو دوستش بودند که هر دو را
دوست داشت. دلش می خواست به امیر در شناخت، انتخاب و مصمم شدن در تصمیمش کمک کند و
بارها گفته بود ه ثریا را مثل زري دوست دارد و خوب مسلم بود که می خواست مثل خواهرش
ازدواج موفقی داشته باشد. در عین حال می دانست که امیر، در عین محبت به ثریا، تردید هم دارد ،
تردید به خاطر مخالفت مادر و پدر و شاید موقعیت خانوادگی ثریا. و محمد می خواست برادر هر
دویشان باشد، هم امیر و هم ثریا، و این کار سختی بود.
طرف دیگر قضیه زنش بود که در عین حال خواهر امیر هم بود، یک زن لوس و نفهم که محمد می
ترسید تمام رشته ها را پنبه کند. من با رفتار تند و نابجایم هم می توانستم میانه آن ها را، مخصوصا با
حساسیتی که ثریا نسبت به دید دیگران نسبت به خانواده اش داشت، به هم بزنم و هم امیر را که
خودش در تردید بود منصرف کنم.
امیر ثریا را دوست داشت، تحسین می کرد و به او علاقه پیدا کرده بود، ولی مسلم بود طاقت تخطئه
و مسخره دیگران را ندارد و این چیزي بود که محمد می خواست جلویش را بگیرد تا امیر کاملا در
تصمیمش مصمم شود. شاید ترس محمد از این بود که قضیه اي مثل ازدواج مهدي پیش بیاید،با این
تفاوت که امیر هنوز مثل مهدي نبود که به هر قیمتی این کار را بکند.
از طرف دیگر، من می توانستم با بروز دادن قبل از موقع این جریان پیش مادر این ها دردسر درست
کنم و با مخالفت کامل خانواده مان کار خراب بشود. چون ثریا هم کسی نبود که به زور عروس
خانواده اي بشود. این چیزها چیزهایی بود که آن زمان کم و بیش، و بعدها کاملا درك می کردم.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها