0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:22 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٢
فصل بیستم و پنجم
همان ایام مریم ما را به عروسی خواهرش مهتاب دعوت کرد.
مریم می گفت: شوهر مهتاب مرد پولداري از شهر یزد است و مهتاب هم بعد از ازدواج قرار است به
یزد برود. روز جمعه اي که قرار بود جشن عروسی برگزار شود خوشحال از این که محمد به خاطر
من برنامه کوهش را به هم زده، همراهش به آرایشگاه رفتم و قرار شد نزدیک ظهر دنبالم بیاید. بعد از
مدت ها دوباره با شوق و ذوق و خیال راحت توي آرایشگاه منتظر آمدنش بودم که علی آمد دنبالم و
گفت:
مادر جواد حالش بد شده بود، امیر و محمد رفتند ببرندش بیمارستان، محمد آقا گفت من بیام دنبالت،
خودش سعی می کنه زود بیاد.
ولی نیامد، تا آخر شب هم نیامد. من همراه مادر این ها رفتم عروسی، چندین بار در طول مراسم و
موقع شام پیغام فرستادم و سوال کردم، ولی نیامده بود. لحظه به لحظه حرص و عصبانیت در دلم
انباشته می شد. انگار جو عروسی مهتاب و ناراحتی مریم و مادرش هم ناخود آگاه بر اعصاب من اثر
می گذاشت.
شوهر مهتاب پانزده شانزده سال از خودش بزرگ تر بود و بیش تر از سنش، ظاهر ناهمانگش با
مهتاب توي ذوق می زد. می گفتند شوهرش یکی از تاجرهاي معروف یزد است و وضع مالی خیلی
خوبی دارد و از قرار مهتاب، به قول خودش، خواسته بود آینده اش را با ثروت سرشار شوهرش و
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها