0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:23 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴۵
خیله خب، حالا خوب گوش کن. فکر نمی کنم فهمیدن این که وقتی کسی احتیاج به کمک داره،
حالا چه آشنا چه غریبه، آدم وظیفه داره بهش کمک کنه، کار خیلی سختی باشه، هست؟ همان قدر
که عروسی خواهر دوست تو آن قدر برات مهمه، مریضی و ناخوشی مادر دوستم هم براي من مهمه.
اگه واسه سرگرمی و خوشگذرانی دنبال جنابعالی و این عروسی نیومده بودم، جاي گلایه و چه می
دونم، قهر و این بچه بازي هایی که تو بلدي را داشت، ولی لابد اینو می تونی بفهمی که این پیشامد،
بدون اختیار من اتفاق افتاد. و تو به جاي این که حتی بپرسی که چی شده، اون رفتارت جلوي دیگران
و جواب سلام دادنته، این هم رفتار الانته، این که من چرا نتونستم بیام رو نمی فهمی، ولی این رفتار و
کارهاي خودت رو که بی دلیل داري انجام می دي، من باید بفهمم، نه؟!
حرف هایش درست بود.ولی خشونت رفتار و کلامش که دور از انتظار بود و اشتباه من که باز فکر
می کردم به خاطر جواد و خواهرش با من این طور رفتار می کند، باعث می شد خطاي خود را
نپذیرم. از طرفی نمی فهمیدم که او هم خسته است و هم عصبی، و همین قدر که به خاطر من خودش
را آخر شب به مجلس عروسی رسانده، جاي تشکر دارد و حق دارد که رفتار مسخره ام او را از کوره
به در برد. سرم را زیر انداختم و در سکوت داشتم فکر می کردم که دوباره بازویم را گرفت و بلندم
کرد و بدون کلمه اي حرف مرا به سمت تخت برد و بعد دوباره شمرده شمرده و با تحکم گفت:
اینو نه امشب، براي همیشه یادت باشه، جاي خواب این جاست، هر اتفاقی که بیفته و هر طوري که
بشه، کسی جایش رو جدا نمی کنه، فهمیدي؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها