0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:22 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴٠
و عقلم کار نکرد. و بدون این که متوجه باشم به او فهماندم که آدمی زبان نفهم و کودنم که حرف
حساب سرم نمی شود.
به یاد دارم که آن روزها، ثریا همیشه همراهش یک چیز خوراکی داشت، گاهی نان و پنیر و گاهی
ساندویج کوکو یا بعضی وقت ها ساندویج تخم مرغ. بین راه وقتی همه خسته می شدند، به قول امیر
در ساك ثریا که باز می شد، همه جان می گرفتند. یکی از روزها با خودش یک شیشه کوچک
مرباي هویج آورده بود. جواد در حالی که شیشه را از دست امیر که به مرباها حمله کرده بود به زور
می گرفت، گفت:
همین یک شیشه س، مال پنج تاییمون، چته داري شیشه رو درسته می خوري؟ هول نشو، مامانم
درست نکرده دست پخت ثریاست، همچین آش دهن سوزي هم نیست که حمله می کنی.
من که دلم خنک شده بود بی اختیار با رضایت خاطر لبخند زدم، اما با تعریف و تمجید امیر و محمد،
لبخند روي لبم ماسید. از تعریف و تشکر با حرارت و غلیظ محمد از ثریا از حرص جلوي چشم هایم
را بخار گرفته بود. این بود که موقع برگشتن توي ماشین خودمان، وقتی امیر داشت از خوشمزگی
مربا صحبت می کرد و وقتی محمد گفت:
دست پختش مثل زهرا خانمه، جواد هم با این که مرده دست پخت خوبی داره.
دیگر نتوانستم جلوي خودم را بگیرم و یکدفعه این حرف بی معنی و بی ربط از دهنم در آمد که: با
شغلی که مادرش داشته، باید هم دست پختش خوب باشه.
امیر یکدفعه جا خورد و با خشم به سمت عقب و من برگشت و پرسید: یعنی چی؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها