0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:27 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٠
جواد گفت: محمد، تو قضاوت کن، درسته، سه چهار تا دختر، تک و تنها پاشن برن یک شهر غریب
مسافرت؟!
محمد در کمال ناباوري همه ما و شاید حتی خود ثریا راحت گفت: اگر نظر من رو می خواي، آره
درسته!
دهان هر سه ما از تعجب و دهان ثریا از مسرت و حیرت باز مانده بود، طوري که همه ناگهان
ایستادند، ولی ثریا زودتر خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد. چند قدمی که دور شد جواد با
حرص گفت: تو اصلا می فهمی چی می گی؟!
محمد جدي و خیلی راحت گفت: آره می فهمم. اینم که خواهر تو نه یک دختر بی دست و پاست نه
یک دختر بچه و نه کم عقل و سر به هواست، و این که از روي احترام از تو اجازه می گیره و روي
حرفت هم حرف نمی زنه بازم از فهمیده بودنشه.
جواد غضبناك گفت: یعنی چه؟ یعنی بگذارم بره؟ می دونی ممکنه چه اتفاق هایی بیفته؟ من
چطوري اطمینان کنم که...
محمد با خونسردي حرفش را قطع کرد و همان طور که راه می افتاد گفت: خواهر تو، آن قدر عاقل
هست که راه رو از چاه تشخیص بده و خودت هم اینو خوب می دونی. در ضمن می دونم مسئله
اعتماد و اطمینان تو به خود ثریا هم نیست. جواد جون نمی شه که تو هر وقت دلت می خواد اونو
عاقل بدونی، هر وقت برایت صرف نکرد، نه. خوب، حالا تو قبول داري خواهرت، عاقل و بالغ و قابل
اطمینانه یا نه؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها