پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:30 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٩
دلم می خواست حرف بزنم، نمی توانستم از او چشم بردارم، برعکس او که رسمی و خشک گفت:
خودم برمی دارم.
مهناز این چایی جوشید.
صداي مادرم بود. دست بردار نبود.
الان، آمدم.
ولی همچنان نشسته بودم و نگاهش می کردم. بدون این که نگاهم کند گفت: برو صبحونه ت رو
بخور، دیر می شه، موهاتم خشک کن.
دلم می خواست بگویم – تو که اصلا منو نگاه نکردي، از کجا فهمیدي موهام خیسه؟ - یاد گذشته ها
افتادم که همیشه می گفت - وقتی موهات خیسه، مثل بچه هایی می شی که زیر بارون موندن – و می
گفت – اون جوري از دیدنت سیر نمی شم – و حالا حتی نیم نگاهی هم به من نمی کرد. خسته تر از
قبل از جا بلند شدم و به طرف در رفتم.
این طوري می خواي بري پایین؟!
راست می گفت. هنوز حوله حمام تنم بود. با شوق به طرفش برگشتم، ولی همچنان مشغول کار
خودش بود. به التماس افتادم. وقتی این جوري نادیده ام می گرفت، دیوانه می شدم. تمام درماندگی ام
را توي صدایم ریختم و صدایش زدم .
محمد؟!
wWw.98iA.Com