0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:28 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧۴
شمرده شمرده گفت: نشنیدم چی گفتی؟!
با وحشت و در عین ناباوري احساس کردم آن قدر عصبانی است که اگر جواب ندهم هر کاري
ممکن است بکند. هم ترسیده بودم و هم دلم گرفته بود و غصه دار بودم. با خود گفتم به خاطر آن ها
حتی حاضر است با من تا این درجه از بدخلقی پیش برود. زجري که من می کشم برایش مهم نیست،
فقط مهم این است که قولی که به آن ها داده انجام شود. ناخودآگاه باز فقط به فکر خودم بودم، نه
زجري که او از دست من و کارهاي من به خاطر هیچ و پوچ می کشید. به هر حال اشک به موقع به
کمکم آمد. چانه ام لرزید. اشک هایم سرازیر شد و در حالی که رویم را برمیگرداندم، گریان گفتم:
هیچی، گفتم، اگه باید، باشه می آم.
خشم و غصه با هم وجودم را می سوزاند. به خاطر این که ترسیده بودم از خودم، و به خاطر این که
رفتارش تا این حد عوض شده بود، از او بدم می آمد.
این همان محمد من بود؟ او بود که حالا ممکن بود حتی توي گوشم بزند؟ و من این قدر بدبخت و
ذلیل بودم که بترسم؟!
در حالی که هنوز عصبانیت توي صدایش حس می شد، دستش را دراز کرد، بازویم را گرفت و
صدایم زد. ولی من بی شعور چه کار کردم؟! دستش را با عصبانیت پس زدم و فریاد زدم: به من
دست نزن، گفتی باید بیام، منم می آم. دیگه نه می خوام ببینمت نه صداتو بشنوم.
بعد پشت به او روي تخت افتادم و زار زدم. مدتی طولانی بالاي سرم ایستاده بود. ولی دیگر صدایم
نزد و چیزي نگفت و من این قدر گریه کردم تا خوابم برد. خواب آشفته و پریشان.
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها