پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:30 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨١
سنگ که توش نبود. بسه دیگه چقدر همش می زنی. یک لقمه بگذار دهنت، می ري توي ماشین
حالت بد می شه.
حس کردم دارد نگاهم می کند، ولی سرم را بلند نکردم. مادر که از آشپزخانه بیرون رفت، لقمه
بزرگی که دستش بود، نصف کرد و گذاشت جلوي من. سرم را بلند کردم و نگاهم به چشم هایش
افتاد. احساس ضعفم از گرسنگی نبود، فقط از رنج دوري و رفتار او بود. ولی او سریع نگاهش را از
چشم هایم دور کرد و همان طور که از جایش بلند می شد، فقط گفت: زود باش، داره دیر می شه.
موهاتم باید خشک کنی.
بعد ، استکان چاي به دست بیرون رفت. بغض گلویم را فشرد و در عین حال زهر خند تلخی روي لب
هایم نشست و فکر کردم: نگران موهاي خیسم است، ولی خودم که از غصه مچاله شده ام، مهم نیستم.
گرسنگی ام برایش اهمیت دارد، ولی خودم که گر سنه نگاه و توجهش هستم نه.
خدایا این چه حرف احقانه اي بود که زده بودم و او چه سخت مجازاتم می کرد. آن موقع نمی
فهمیدم، ولی سال ها بعد فکر می کردم آن تنبیه برایم لازم بوده، منتها شاید خیلی زودتر. چون دیگر
از بد حادثه یا تقدیر یا بد شانسی... به هر حال مهلت نشد که متنبه شوم. این شوك باید خیلی زودتر
به من وارد می شد، ولی چیزي که بود، آن موقع باور نمی کردم از این بدتر هم ممکن است اتفاق
بیفتد و به همین دلیل ناراحت و پریشان و حیران بودم، ولی احساس خطر نکردم و همین عقلم را سر
جا نیاورد. مگر نه این که ما عقد کرده بودیم؟!!! پس جاي نگرانی نبود.
wWw.98iA.Com