پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:29 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧۵
خواب دیدم. خوابی آشفته که بعدها به صادق بودنش پی بردم.
خواب دیدم، توي خانه قدیمیمان هستم و صداي اذان می آید. خانه شلوغ است و آدم هاي آشنا و
ناآشنا زیادي در حیاط در رفت و آمد هستند و من عجله دارم که توي آن شلوغی وضو بگیرم، حلقه
ام را درآوردم و روي رف حوض گذاشتم ولی می بینم آب حوض خزه بسته و لجن گرفته و تیره
است. با ناراحتی سر بلند کردم که ببینم بقیه از این آب کثیف ناراحت نیستند، که آن طرف حوض
روي تخت هاي چوبی چشمم به خانم جون افتاد. حیرتزده و خوشحال فریاد زدم و خانم جون را صدا
زدم. ولی خانم جون نگاهی تلخ و سرد به من کرد و رویش را برگرداند. دوباره صدا زدم. دوباره و
دوباره و هر بار خانم جون با ناراحتی از من رو برگرداند. مستاصل دست بردم حلقه ام را بردارم و
بروم پیش خانم جون، ولی حلقه ام سر خورد و توي حوض گم شد، توي آب تیره و سیاه.
وحشتزده سر بلند کردم، اما دیگر هیچ کس نبود، هیچ کس، نه خانم جون نه کس دیگري. من بودم
و خانه خالی و آب تیره و لجن بسته. درمانده و وحشتزده فریاد می زدم که با تکان دست هاي محمد
بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم . بالاي سرم بود. خیس عرق بودم. محکم دست هایش را گرفتم و
صدایش زدم: محمد.
بخواب، نترس. خواب دیدي.
می ترسم. بغلم کن.
نه یاد دیشب بودم و نه حرف هایی که زده بودم. فقط دلم آرامش گرماي آغوشش را می خواست که
نبود.
_______________________________________________________________________________
صفحھ ٢٧۶
کنارم نشست و دستم را توي دستش گرفت و نگه داشت، ولی حرفی نزد. و من با عذاب خوابم برد.
وقتی چشم باز کردم که مادر صدایم می زد. هوا روشن بود و محمد نبود. با گیجی مادر را نگاه می
کردم که می گفت: مادر پاشو، ساعت نزدیک هفت است. محمد سفارش کرد ساعت هشت و نیم
آماده باشی.
wWw.98iA.Com