0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:29 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٧
فصل بیستم و نهم
خودش کجاست؟
نمی دونم، صبح زود با امیر رفتن بیرون. سفارش کرد صدایت بزنم.
ناله کنان از جا بلند شدم. آرام آرام یاد دیشب افتادم و باز زهر غم به جانم ریخت. پس هنوز عصبانی
است، رفته و پیغام داده که بیدارم کنند. پریشان و سر در گم فکر کردم شاید آب و حمام بتواند
آرامش را به من برگرداند. به مادر که اصرار می کرد زودتر بروم و صبحانه بخورم، گفتم: می رم
دوش می گیرم بعد می آم پایین.
زیر دوش بود که یکدفعه یاد خواب دیشب افتادم و خانم جون.
یعنی خوابم تعبیر دارد؟ خانم جون از من ناراحت است؟ چرا؟ فکرم از آنچه بود مغشوش تر شد و
خسته تر از قبل از حمام بیرون آمدم.
صداي شاد و شنگول امیر از پایین آمد که سر به سر مادر می گذاشت. یعنی محمد هم برگشته بود؟!
مغزم کار نمی کرد. بلاتکلیف و منتظر، با حوله لب تخت نشستم. صداي امیر که آواز خوان از پله ها
بالا می آمد، نزدیک می شد.
مهناز، مهناز؟!
چقدر شاد و سرحال بود، درست برعکس من.
بله؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها