0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:29 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧٨
اگر پرنسس بیدار شدن، تشریف ببرن صبحانه شون را میل کنن، ساعت هفت و نیم بامداد است.
جواب ندادم و فکر کردم پس محمد نیامده. یعنی کجا رفته بود؟ سرم را با دست هایم گرفته بودم و
در دنیاي فکر و خیال هاي آشفته غوطه می خوردم که صداي مادر از پایین بلند شد.
مهناز، بالاخره نمی خواي صبحونه بخوري؟!
حتی ناي داد زدن هم نداشتم. از جا بلند شدم تا چیزي تنم کنم. ولی به لباس ها نگاه می کردم و
حواسم جاي دیگر بود. عقلم کار نمی کرد. آخر سر، پریشان و گیج، چمباتمه جلوي کمد نشستم و
سرم را روي زانویم گذاشتم. فکر می کردم – هر چی کم باشه محمد پاي لجبازي من می گذاره. – در
صورتی که واقعا آن قدر سرم خالی و پوك شده بود که مغزم از کار افتاده بود. در اتاق باز شد و من
از جا پریدم. به خیال این که مادر است با عذرخواهی رو برگرداندم، ولی محمد بود. چقدر خوشحال
شدم. دیدنش توي هر حالتی براي من اشتیاق بود و آرامش. سعی کردم صدایم نرم و لحنم آشتی
جویانه باشد و گفتم:
سلام.
سلام.
اما لحن و صداي او نشانی از نرمش نداشت، بی روح و سرد بود. حتی نیم نگاهی هم به من نکرد و
آمد سراغ ساك.
دوباره گفتم: نمی دانستم باید چی بردارم؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها