0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:30 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٢
بدون این که چیزي بخورم از پله ها بالا رفتم. توي فکر بودم، قبل از راه افتادن هر جوري بود، باید با
او آشتی می کردم. تصمیم گرفتم بالا که آمد، معذرت بخواهم، ببوسمش و بالاخره یک جوري دلش
را نرم کنم . نه خودم می توانستم این وضع را تحمل کنم، نه دلم می خواست جلوي دیگران این
جوري باشد. توي این فکرها بودم که تلفن زنگ زد و مادر، محمد را صدا زد. میان پله ها ایستادم و
گوش دادم. امیر بود که معلوم بود از پیش جواد زنگ می زند و داشت در مورد جاي قرار و ساعت
حرکت سوال می کرد. دوباره راه افتادم، ولی هنوز دو پله بیش تر بالا نرفته بودم که باز گوش هایم
تیز شد.
سلام برسون... کدوم؟... نمی دونم؟! ... گوشی رو به خودش بده.
بی اختیار چند پله برگشتم پایین و با دقت گوش دادم. کی بود؟!
سلام ... خوبه، سلام می رسونه...
از لحنش فهمیدم که ثریاست. حال بدي شدم. حسادت مثل خنجر تیزي قلبم را زخمی کرد. حرف
زدنش معمولی بود. ولی حالا که میانه اش با من این طوري بود، حتی حرف زدن معمولی اش با
دیگران زجرم می داد و دیوانه ام می کرد.
باشه ، حتما ... خواهش می کنم، خداحافظ.
دوباره دیو توي وجودم بیدار شد. کینه و حسادت و حرص و لج، باز مثل بختک روي قلبم افتاد و مرا
از جا کند و از فکر آشتی منصرف شدم. وقتی آمد و از میان کتاب ها یکی دو تا را برداشت و بدون
حرف ساك را هم با خودش برد پایین، دلم از خشم و غضب پر شده بود و این بار از عصبانیت چهار
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها