0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٣
ستون بدنم می لرزید. دلم می خواست قدرت داشتم که همه چیز را به هم بریزم. وقتی صداي
خداحافظی اش با مادر آمد، یک لحظه با خود گفتم – اصلا نمی رم، الان داد می زنم و می گم، نمی
آم. – ولی فوري فکر کردم – اون وقت اگر محل نگذاره و بره چی؟ نه اون جوري بدتره، دق می
کنم اگه بدون من بره. – نه نمی توانستم تحمل کنم. بلند شدم، باید حاضر می شدم. چشمم که به
خودم توي آینه افتاد ، از رنگ پریده ام جا خوردم، درست مثل مریض ها بودم و موهایم هنوز خیس.
نمی خواستم این شکلی باشم. کمی آرایش کردم، گونه ها و چشم هایم که رنگ گرفت، قیافه ام بهتر
شد. لباسم را با عجله پوشیدم و از پله ها سرازیر شدم. هنوز داشت با مادر حرف می زد و تشکر می
کرد. مادر قرآنی را نگه داشته بود که از زیرش رد شوم. او هم ایستاد تا من برسم. فکر کردم،
ملاحظه مادر را می کند نه من را، اگر نه منتظر نمی شد. مامان توضیح می داد که براي توي راه چه
چیزها گذاشته و از من پرسید:
حوله و ملافه برداشتی؟!
او به جاي من جواب داد: بله، من برداشتم.
فکر کردم که اصلا به ذهنم هم خطور نکرده بود. مادر گفت:
بالاخره موهایت رو خشک نکردي نه؟ حالا دوباره باد می خوره به سرت سرما می خوري، اقلا شیشه
را باز نکن تا موهایت خشک بشه.
در حال که قرآن را می بوسدم، چشمم به چشم هایش افتاد و دیدم که با ناراحتی نگاهم می کند. می
دانستم چرا، به خاطر آرایش بود. می دانستم دوست ندارد آرایش داشته باشم، ولی به روي خودم
_____________________________________________________________________________________
صفحھ ٢٨۴
نیاوردم. در ضمن دلم هم کمی خنک شد و فکر کردم، بگذار یکخورده هم او حرص بخورد همه اش
که من نباید غصه بخورم!!!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:32 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨۵
فصل سی ام
در تمام طول مسیر تا جایی که قرار گذاشته بودند حتی یک کلمه حرف نزدیم. او با اخم هایی در هم
روبرو را نگاه می کرد و من ناچار از پنجره بیرون را نگاه می کردم. اول جاده چالوس قرار گذاشته
بودند. امیر قبل از ما رسیده بود. از دور دیدمش که کنار جواد و پسر دیگري که من نمی شناختم
ایستاده بود و صداي خنده از ته دلش تا چند متر دورتر شنیده می شد. همزمان با ما، آقا رضا هم
رسید.
به محض این که امیر به ماشین رسید، محمد با غیظ گفت: بالاخره نتونستی اینو دست به سر کنی؟!
نه هرچی به در گفتیم که دیوار گوش کنه، انگار نه انگار، به روي خودش نیاورد. منم به خاطر جواد،
چیزي نگفتم، هر چی باشه فامیلشونه.
با نزدیک شدن جواد حرفشان را قطع کردند و من فهمیدم هر دوشان در مورد آن جوانی که نمی
دانستم کیست، صحبت می کنند و از آمدنش دلخورند. بعدا فهمیدم که اسم آن جوان، خسرو و از
اقوام مادري جواد است که از قرار روز قبل از مشهد آمده بود و علی رغم میل همه، مجبور شده بودند
او را هم همراه بیاورند. نمی دانستم امیر و محمد از کجا و کی او را می شناختند، ولی معلوم بود که
چشم دیدنش را ندارند. که البته یکخورده که گذشت، فهمیدم که چرا کسی از او خوشش نمی آید.
توي شلوغی سلام و علیک و احوالپرسی ها، من که بیش تر با فاطمه خانم و آقا رضا سرگرم بودم،
مجبور نشدم ثریا را زیاد تحویل بگیرم و به یک احوالپرسی کوتاه اکتفا کردم. توي این فرصت
مردها تصمیم گرفته بودند که قسمتی از وسایل را توي ماشین ما که خالی بود، بگذارند. وقتی
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:32 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨۶
کارشان تمام شد، چون آقا رضا اصرار داشت که زودتر حرکت کنیم، همه به سمت ماشین ها
حرکت کردند و فاطمه خانم با رویی بسیار خوش و اصرار ثریا را به ماشین خودشان برد. کنار ماشین
خودمان رسیده بودم که، خسرو جلو آمد و من تازه از نزدیک در ظاهرش دقت کردم . قدي نسبتا
بلند داشت و موها و چشم هایی روشن، ظاهرش بد نبود. اما نگاه و رفتارش دلنشین نبود. مخصوصا
نوع نگاهش جور خاصی بود که آدم را معذب می کرد.
در حالی که نزدیک می شد چند بار پشت سر هم گفت: به به مبارکه، خانم محمد آقا، تبریک.
با کمال پررویی و وقیحانه به من زل زده بود. من که از نوع نگاه و رفتارش جا خورده بودم، براي
فرار از نگاهش سرم را پایین انداختم که محمد که معلوم بود حواسش بوده، از پشت سر، کنار من
رسید، دستش را پشت شانه ام گذاشت، تقریبا توي ماشین هولم داد و با صداي بلند، بدون این که
جواب خسرو را که حالا او را مخاطب قرار داده بود بدهد، گفت:
امیر، احوالپرسی باشه براي بعد، سوار شین داره دیر می شه.
از رفتار محمد و این که حتی براي حفظ ظاهر به خودش زحمت نداد ملاحظه خسرو را بکند تعجب
کردم. دلم می خواست بدانم چه سابقه ذهنی از او دارد که این قدر با انزجار رفتار می کند ولی از آن
جا که با هم قهر بودیم امکانش نبود.
امیر کنار ماشین آمد و به شوخی گفت: محمد، به خاطر مهمون عزیزمون است که این قدر سرحالی؟!
یا از دست خواهر گرامی بنده س؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٧
محمد با بیزاري گفت: اگر به خاطر رضا نبود، برنامه را می گذاشتیم واسه هفته بعد، آخه این یکدفعه
از کجا پیداش شد؟!
امیر با خنده گفت: حالا که اومده، آش خاله س، فکر کن نمی بینیش. خود جواد هم از دستش
کفریه ولی چاره اي نیست.
محمد در حالی که خسرو که باز به سمت ماشین ما میآمد، اشاره می کرد، گفت: برو دوباره داره میآد
و خودش فوري حرکت کرد. به نظرم آمد خسرو باز هم لبخند به لب و دست به کمر نگاهش به
ماست.
محمد عصبانی گفت: ما عروسی نمی خواستیم بریم، می خواستیم؟!
خودم را به آن راه زدم و پرسیدم:
یعنی چی؟
فکر کردم این بهانه اي می شود براي حرف زدن، اما محمد گفت:
یعنی که، این رنگ و روغن ها را از صورتت پاك کن. همین.
تند و تیز و گزنده گفت و ساکت شد و دوباره راه را بر حرف زدن بست. می فهمیدم از چه عصبانی
است، منتها به تنها چیزي که فکر می کردم این بود که سر صحبت را باز کنم، براي همین دوباره
پرسیدم:
کدوم رنگ و روغن؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:33 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٨
یک لحظه برگشت، با نگاهی تند و غضبناك، و بعد بدون این که چیزي بگوید، دوباره جلو را نگاه
کرد و من مجبور شدم که حساب کار خودم را بکنم و ساکت شوم. رنجیده و سر در گریبان، رویم را
به طرف پنجره کردم و در فکر فرو رفتم و او ضبط را روشن کرد. یکی از همان کاست ها که من
بیزار بودم، انگار غم عالم می آمد توي دلم، شروع به خواندن کرد. آن وقت ها من از شنیدن آن نوع
شعر و موسیقی دلم می گرفت و خلقم تنگ می شد و محمد خوب این را می دانست ، معمولا با من
که بود آن ها را گوش نمی کرد.، ولی حالا فرق می کرد. قهر بودیم و من بالاجبار مجبور بودم
گوش کنم. پس سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به جاده خیره شدم.
خواننده با صدایی حزین که به گوش من ناله می آمد، می خواند:
هر کاو فرقت روزي چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد، محمل به روز باران
چندین که بر شمردم، از ماجراي عشقت
اندوه دل نگفتم الا، یک از هزاران
بیش تر از همه صداي نی و یک ساز دیگر که نمی دانم چه بود، باعث می شد دل آدم بگیرد. دنباله
اش خواننده، این دو بیت را لااقل تند خواند و شاید به همین علت همین دو بیت به دلم نشست.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٩
سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمی توان گفت: الا به غمگساران
براي اولین بار در مفهوم این چند بیت دقیق شدم و به فکر فرو رفتم. فکر کردم راست می گوید،
مهري که توي این مدت توي دل من رفته واقعا یک روزگار شاید اندازه عمر من طول بکشد تا....
مردد فکر کردم: یعنی آن وقت از دلم بیرون می رود؟ نه مطمئن بودم که این طور نیست. آن قدر با
خودم کلنجار رفتم و توي فکر غرق شدم که نفهمیدم کی خوابم برد. وقتی بیدار شدم که ماشین
ایستاد. کنار جاده نزدیک سد بودیم. آقا رضا و امیر دم ماشین آمده بودند و با محمد صحبت می
کردند . حرف سر این بود که امیر می خواست کمی استراحت کنند، ولی آقا رضا و محمد ترجیح
می دادند تا جایی که اسمش کجور بود یکسره بروند. آن طور که آقا رضا می گفت راه کجور از
مرزن آباد می گذشت که حدود دو ساعت دیگر با ما فاصله داشت. بالاخره هم حرف آقا رضا و
محمد شد.
خسرو داشت از ماشین پیاده می شد که محمد باز به امیر گفت: بدو رفیقت داره پیاده می شه. و
خودش فوري راه افتاد. باز سکوت بود و اخم هاي درهم او و دل گرفته من. اواسط مرداد ماه بود و
هوا گرم، از تشنگی مجبور شدم حرف بزنم.
من تشنمه، یک جا وایسا ، آب بخورم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٠
بدون این که حرف بزند یا رویش را برگرداند، دستش را برد و از پشت صندلی خودم بطري آب را
برداشت و به دستم داد. دلم می خواست بطري و هر چه جلوي دستم بود، خرد کنم. از این سکوت
کشنده و رفتار آزار دهنده اش جانم داشت به لب می رسید. خوب حالا من یک حرفی زده بودم، یک
غلطی کرده بودم، یعنی تا کی می خواست به این وضع ادامه دهد؟!
از حرص همان طور بطري به دست به او خیره مانده بودم، از خفقان حتی فراموش کردم که آب
بخورم.
یک لحظه برگشت و گفت: اگه گرسنه اي همون پشت ساندویچ هم هست.
گرسنه ام نبود، دیگر حتی تشنه هم نبودم، فقط داشتم از این اوضاع دق می آوردم. بدون این که آب
بخورم بطري را همان وسط ماشین گذاشتم و باز سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و فکر کردم:
حماقت کردم، اگه می دونستم تا این حد می خواد به لجبازي ادامه بده، نیومده بودم، بهتر بود.
هر وقت ماشین امیر یا آقا رضا از کنارمان رد می شد، صورت هاي همه خندان و شاد و سرحال بود
و من بیش تر از وضع خودمان رنج می بردم.
بالاخره آن مسیر طولانی دو ساعته که به چشم من دو قرن آمد تمام شد و از مرزن آباد وارد یک
جاده باریک فرعی شدیم. این بار دیگر آقا رضا صبر هم نکرد که از دیگران براي ماندن یا رفتن
سوال کند، با سرعت رفت و ما هم به دنبالش.
جاده با صفایی بود پر از باغ هاي میوه و بسیار خلوت. انگار غیر از ماشین هاي ما ماشین دیگري توي
آن جاده نبود، به ندرت ماشینی از روبرو می آمد. هر چه امیر با بوق و چراغ سعی داشت آقا رضا را
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩١
نگه دارد، آقا رضا با دست به جلو اشاره می کرد و با سرعت می رفت. بعد از چند تا پیچ در کمال
تعجب یکدفعه آن راه سر سبز و با صفا و جنگلی به راهی خشک و کویري تبدیل شد.
امیر هر طور بود بالاخره آقا رضا را مجبور به ایستادن کرد و بعد در حالی که از ماشین، خندان پیاده
می شد، به آقا رضا گفت:
آقا رضا ، پنچ ساعته بکش ما را آوردي این جا؟! خوب چرا اول جاده صبر نکردین؟!
آقا رضا گفت: پس تو چی می گی من عاشق گشت و گذارم و این حرف ها؟! پسر صبر داشته باش،
مثل این جاده توي عمرت ندیدي. اولش رو دیدي چه با صفا بود؟ حالا این جا را هم ببین، داریم
نزدیک کجور می شیم.
بعد در حالی که با سرعت حرکت می کرد گفت: دنبال من بیا، بعد از کجور رو هم ببین.
هر چه امیر داد و فریاد کرد، آقا رضا صبر نکرد و به ناچار، دوباره راه افتادیم، هر بار امیر به کنار
ماشین ما می رسید به مسخره اطراف را که درست مثل دشت هاي کویري بود به محمد نشان می داد
و سر تکان می داد. شاید حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت که از کجور گذشتیم، دوباره بعد از چند تا
پیچ یکدفعه جاده دوباره سرسبز و جنگلی شد.
هر چه به طرف ارتفاع می رفتیم، هوا خنک تر می شد و جاده بی نهایت زیبا و ما حیران و متعجب!
تا این که در پیچ آخري که فکر می کنم مرتفع ترین جاي جاده بود، هوا مه آلود شد و بسیار خنک.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٢
این بار دیگر خود آقا رضا ایستاد و همه پیاده شدیم. جایی به آن قشنگی در عمرم ندیده بودم. برایم
باور کردنی نبود که بعد از آن جاده خشک، یکدفعه به چنین جایی برسیم که از سرما دندان هاي آدم
به هم بخورد.
همه ذوق زده و خوشحال بودند و از زیبایی آن جا و حسن سلیقه آقا رضا تعریف می کردند و آقا
رضا خندان سر به سر امیر که به قول خودش از بس ماتش برده بود، لال هم شده بود، می گذاشت و
تعریف می کرد که قبلا با دوست هایش به این جاده آمده و به خنده گفت: محمد، دقت کردي این
راه هم مثل زن گرفتن می مونه، اولش قشنگه و رویایی بعد به کویر می رسه و خشکی!
با اعتراض فاطمه خانم فوري در حالی که به بقیه چشمک می زد گفت:
البته خوبی اش اینه که کویرش همون یکخورده س، بعد دوباره رویاست و مثل این جا، بهشت، مگه
نه، محمد؟! حالا تازه بعد از این جا، نرسیده به علمده، یک آبشار هست به اسم آب پري، می برمتون
تا امیر خان دیگه هی غرغر نکنه واسه چی بکوب این راه رو اومده.
امیر با خوش خلقی گفت: همین حالا هم ما در بست چاکریم.
آن ها مشغول بگو و بخند و شوخی بودند که من آرام تا کنار جاده رفتم. سر دامنه ایستادم و سراشیبی
را نگاه کردم. قشنگ ترین منظره اي بود که در همه عمرم دیده بودم. مه که به طرف بالا می آمد، لا
به لاي درخت هایی که سر درهم فرو برده بودند، منظره اي مثل خواب و رویا داشت. تنه درخت ها
خزه بسته بود و کف زمین پر از گل هاي وحشی بی نهایت زیبایی بود که همه جا را پوشانده بود.
شبنم روي گل ها و خزه ها و برگ درخت ها برق می زد و رطوبت هوا و مه رقیقی که با این منظره
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٣
در آمیخته بود، درست مثل بهشت مجسم، جلوي چشم هایم بود. اولین بار بود که زیبایی طبیعت نفسم
را بند می آورد. واي که اگر با محمد قهر نبودم، اگر دلم این قدر گرفته نبود چقدر می توانستم لذت
ببرم. چقدر دلم می خواست کنارم بود. همه وجودم صدایش می زد، ولی پشت به آن ها تظاهر می
کردم که توي عالم خودم هستم. از سرما می لرزیدم، همان طور که دست هایم را بغل کرده بودم،
قدم زنان راه افتادم. از کناره تا سرپیچ، آرام آرام رفتم. دلم می خواست توجه محمد را جلب کنم،
نگرانش کنم و مثل همیشه چشمش به دنبالم باشد.
فکر می کردم الان است که صدایم بزند، الان است که نگرانم شود، الان می آید! ولی خبري نبود.
فقط صداي خنده هاي آن ها بود که بیش تر داغ دلم را تازه می کرد. خدایا، دلم می خواست زار
بزنم، بی اختیار همه غضب و غصه و نفرتم را متوجه جواد و ثریا می کردم. اگر این لعنتی ها نبودند،
اگر به خاطر این ها نبود، این طور نمی شد. آن ها را نفرین می کردم و براي محمد خط و نشان می
کشیدم و مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم.
دلم می خواست محمد را صدا کنم، از او معذرت بخواهم و هر طوري شده مجبورش کنم که آشتی
کند، ولی نمی توانستم. مسیر و راه آن قدر کج رفته بودم که حالا می دیدم و فکر می کردم
عذرخواهی ، خوار و بی مقدارم می کند. مدت ها بود که از رفتارهایم پشیمان و خسته بودم، اما انگار
با خودم هم رودربایستی داشتم و بدبختانه چون از طرف محمد هم انعطاف و نرمشی نمی دیدم، راه
برگشت را سد می دیدم. با خودم شرط می کردم، این دفعه آخر است، این بار که آشتی کردیم،
دیگر رفتارم را عوض می کنم و نمی گذارم کار به این جاها بکشد و خبر نداشتم بار دیگري در کار
نخواهد بود.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۴
در افکارم غوطه می خوردم که صداي خش خش برگ ها را شنیدم، از خوشحالی نزدیک بود، فریاد
بزنم. مطمئن بودم که محمد است، ولی خوشحالی ام چند لحظه بیش تر نپایید.
مهناز، براي چی خرجتو سوا کردي؟!
امیر بود. انگار یک سطل آب سرد رویم ریختند، وا رفته گفتم: هیچی، دارم تماشا می کنم.
مگه اون جا دیوار کشیدن؟!
هیچ نگفتم، بغضی تلخ گلویم را گرفته بود. امیر در حالی که نزدیک تر شده بود، پرسید:
مهناز، اوقات شما دو تا براي چی تلخه؟! درست نیست این ها مهمونامونن.
بعد به شوخی اضافه کرد:
در ضمن همین قدر که محمد فهمیده سرش کلاه رفته، لازم نیست که خواهرش این هام بفهمن،
لازمه؟!
حوصله شوخی نداشتم. با بی حوصلگی گفتم:
چیزي نشده، گفتم که دارم تماشا می کنم.
خودتو لوس نکن، پس این قیافه سرکه هفت ساله چیه به خودت گرفتی؟! بیا بریم.
دستم را گرفت. دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
نمی آم، تو برو. من خودم بعدا می آم.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:34 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۵
بیا بریم پیش شوهرت، زن بدون شوهرش نمی ره تماشا!!!
به روي خودم نیاوردم و باز پشت به او تا نزدیک سراشیبی رفتم. امیر یکدفعه در حالی که بازوهایم را
از پشت سر گرفت، هولم داد.
وحشتزده و عصبانی گفتم: نکن امیر، می ترسم.
ا ، جون امیر؟! راست می گی؟!
و دوباره هولم داد. چشم هایم را بسته بودم و در حالی که می خواستم به روي خودم نیاورم، ساکت
شدم.
امیر دوباره پرسید: می آي یا نه؟
نه.
نه؟! خیله خب.
کمی بیش تر هولم داد و من حس کردم دیگر کاملا لبه دره ام، جرئت این که چشمم را باز کنم
نداشتم، با التماس دوباره گفتم: امیر ، تو رو خدا ولم کن.
یا اخم هایت رو باز می کنی و می آي یا مجازات!!!
هر چه سعی می کردم به طرف عقب برگردم، دست هاي امیر مثل گیره آهنی نگهم داشته بود و با
هر تکانی که به من می داد، بند دلم پاره می شد.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩۶
دفعه آخره، می آي یا نه؟!
چشم هایم را محکم به هم فشار می دادم و از وحشت دست و پایم کرخ شده بود. می دانستم که
محکم نگهم داشته، ولی با این همه، از ترس داشتم می مردم. بعضی وقت ها، از این همه ترسو بودن
خودم، حالم به هم می خورد.
با لحنی چاپلوسانه و ملتمس گفتم: امیر، خواهش می کنم. من از بلندي می ترسم.
خودتو لوس نکن. من محمد نیستم.
یک تکان محکم دست هایش باعث شد، بی اختیار جیغ بزنم. امیر فوري فریاد زد:
چیزي نشده، داریم شوخی می کنیم.
ولی محمد با قدم هاي تند نزدیک شد و پرسید: چی شده، امیر؟!
صدایش را شنیدم ولی جرئت نداشتم چشم هایم را باز کنم. امیر گفت:
هیچی، دارم مجازاتش می کنم!
محمد جدي پرسید: حالا چرا این جوري؟
امیر با خنده گفت: مگه رنگش رو نمی بینی، واسه این که تنها وسیله مجازات این جا، اینه.
دوباره محکم تکانم داد که باعث شد جیغ بلند دیگري بزنم. محمد کمرم را گرفت و مرا از روي
سنگی که امیر به زور رویش نگهم داشته بود، عقب کشید و من وا رفته افتادم توي بغلش.
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٧
امیر همان طور که می رفت، گفت: پس خودت مجازاتش کن. بی چاره، یکخورده عرضه داشته باش،
هی نازش رو می کشی که این قدر لوس شده دیگه.
بعد خندان دور شد. از جایم تکان نخوردم. همان طور که به او تکیه داده بودم، ایستادم. گرماي تنش
بعد از مدت طولانی، چقدر شیرین بود. دلم نمی خواست از او جدا شوم. ولی بازویم را گرفت، برم
گرداند به سمت خودش و توي چشم هایم نگاه کرد. نگاهش خسته و رنجیده بود. از هیجان و سرما،
دندان هایم به هم می خورد و تحمل نگاه ناراحتش را نداشتم. وقتی آن طور نگاهم می کرد، انگار
کسی قلبم را می فشرد و از غصه نفسم بند می آمد.
دوباره به خودش نزدیکم کرد و پرسید: سردته؟ یا ترسیدي؟!
هر دو.
سرم روي سینه اش بود و او در حالی که سرش را خم کرده بود، چانه اش روي موهایم بود و آرام
نزدیک گوشم حرف می زد. انگار از سفري دور برگشته بود. دلم می خواست ساعت ها همان طور
توي آغوشش بمانم، بلکه رنج چند روز و چند ساعت گذشته را فراموش کنم.
همان طور آرام پرسید: خوب حالا می گی چی شده؟ تو چرا چند وقته عوض شدي؟ خودت می دونی
چقدر فرق کردي؟
حرفی براي زدن نداشتم. چه می توانستم بگویم؟ بگویم که حسادت دارد خفه ام می کند؟ التماس کنم
که دور دوست هایش و کوه و جلسه و.... را خط بکشد؟! یا اسم جواد و ثریا را دیگر نیاورد؟! یا
اصلا به خاطر رفتارهاي خودش طلبکار شوم؟!
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:35 PM
تشکرات از این پست
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٨
واي که اگر به جاي خفقان گرفتن، واقعیت را گفته بودم، چقدر اوضاع فرق می کرد. چند لحظه صبر
کرد و بعد آرام از من جدا شد. توي چشم هایش که با حسرت نگاهش می کردم، خیره شد و ...
یکدفعه مثل کسانی که کلافه شده اند به من پشت کرد، چند قدم دور شد و در حالی که سرش را
تکان می داد و با دست پیشانی و شقیقه اش را لمس می کرد، دوباره برگشت و به طرفم آمد و با
ناراحتی گفت:
مهناز، من دیگه دارم خسته می شم. این بداخلاقی هاي تو که اصلا ازشون سر در نمی آرم، این
سکوتت و این رفتارها.... مهناز من از رویا شروع کردم، نمی خوام مثل این جاده به کویر برسم. حس
این که ممکنه اشتباه کرده باشم داره منو بی چاره می کنه، می فهمی؟
wWw.98iA.Com

شنبه 25 دی 1389  10:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها