0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:34 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٢
این بار دیگر خود آقا رضا ایستاد و همه پیاده شدیم. جایی به آن قشنگی در عمرم ندیده بودم. برایم
باور کردنی نبود که بعد از آن جاده خشک، یکدفعه به چنین جایی برسیم که از سرما دندان هاي آدم
به هم بخورد.
همه ذوق زده و خوشحال بودند و از زیبایی آن جا و حسن سلیقه آقا رضا تعریف می کردند و آقا
رضا خندان سر به سر امیر که به قول خودش از بس ماتش برده بود، لال هم شده بود، می گذاشت و
تعریف می کرد که قبلا با دوست هایش به این جاده آمده و به خنده گفت: محمد، دقت کردي این
راه هم مثل زن گرفتن می مونه، اولش قشنگه و رویایی بعد به کویر می رسه و خشکی!
با اعتراض فاطمه خانم فوري در حالی که به بقیه چشمک می زد گفت:
البته خوبی اش اینه که کویرش همون یکخورده س، بعد دوباره رویاست و مثل این جا، بهشت، مگه
نه، محمد؟! حالا تازه بعد از این جا، نرسیده به علمده، یک آبشار هست به اسم آب پري، می برمتون
تا امیر خان دیگه هی غرغر نکنه واسه چی بکوب این راه رو اومده.
امیر با خوش خلقی گفت: همین حالا هم ما در بست چاکریم.
آن ها مشغول بگو و بخند و شوخی بودند که من آرام تا کنار جاده رفتم. سر دامنه ایستادم و سراشیبی
را نگاه کردم. قشنگ ترین منظره اي بود که در همه عمرم دیده بودم. مه که به طرف بالا می آمد، لا
به لاي درخت هایی که سر درهم فرو برده بودند، منظره اي مثل خواب و رویا داشت. تنه درخت ها
خزه بسته بود و کف زمین پر از گل هاي وحشی بی نهایت زیبایی بود که همه جا را پوشانده بود.
شبنم روي گل ها و خزه ها و برگ درخت ها برق می زد و رطوبت هوا و مه رقیقی که با این منظره
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها