0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨۶
کارشان تمام شد، چون آقا رضا اصرار داشت که زودتر حرکت کنیم، همه به سمت ماشین ها
حرکت کردند و فاطمه خانم با رویی بسیار خوش و اصرار ثریا را به ماشین خودشان برد. کنار ماشین
خودمان رسیده بودم که، خسرو جلو آمد و من تازه از نزدیک در ظاهرش دقت کردم . قدي نسبتا
بلند داشت و موها و چشم هایی روشن، ظاهرش بد نبود. اما نگاه و رفتارش دلنشین نبود. مخصوصا
نوع نگاهش جور خاصی بود که آدم را معذب می کرد.
در حالی که نزدیک می شد چند بار پشت سر هم گفت: به به مبارکه، خانم محمد آقا، تبریک.
با کمال پررویی و وقیحانه به من زل زده بود. من که از نوع نگاه و رفتارش جا خورده بودم، براي
فرار از نگاهش سرم را پایین انداختم که محمد که معلوم بود حواسش بوده، از پشت سر، کنار من
رسید، دستش را پشت شانه ام گذاشت، تقریبا توي ماشین هولم داد و با صداي بلند، بدون این که
جواب خسرو را که حالا او را مخاطب قرار داده بود بدهد، گفت:
امیر، احوالپرسی باشه براي بعد، سوار شین داره دیر می شه.
از رفتار محمد و این که حتی براي حفظ ظاهر به خودش زحمت نداد ملاحظه خسرو را بکند تعجب
کردم. دلم می خواست بدانم چه سابقه ذهنی از او دارد که این قدر با انزجار رفتار می کند ولی از آن
جا که با هم قهر بودیم امکانش نبود.
امیر کنار ماشین آمد و به شوخی گفت: محمد، به خاطر مهمون عزیزمون است که این قدر سرحالی؟!
یا از دست خواهر گرامی بنده س؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها