0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:35 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٨
واي که اگر به جاي خفقان گرفتن، واقعیت را گفته بودم، چقدر اوضاع فرق می کرد. چند لحظه صبر
کرد و بعد آرام از من جدا شد. توي چشم هایش که با حسرت نگاهش می کردم، خیره شد و ...
یکدفعه مثل کسانی که کلافه شده اند به من پشت کرد، چند قدم دور شد و در حالی که سرش را
تکان می داد و با دست پیشانی و شقیقه اش را لمس می کرد، دوباره برگشت و به طرفم آمد و با
ناراحتی گفت:
مهناز، من دیگه دارم خسته می شم. این بداخلاقی هاي تو که اصلا ازشون سر در نمی آرم، این
سکوتت و این رفتارها.... مهناز من از رویا شروع کردم، نمی خوام مثل این جاده به کویر برسم. حس
این که ممکنه اشتباه کرده باشم داره منو بی چاره می کنه، می فهمی؟
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها