0

رمان دالان بهشت

 
milatave
milatave
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 715
محل سکونت : قم

پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389  10:33 PM

http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨٧
محمد با بیزاري گفت: اگر به خاطر رضا نبود، برنامه را می گذاشتیم واسه هفته بعد، آخه این یکدفعه
از کجا پیداش شد؟!
امیر با خنده گفت: حالا که اومده، آش خاله س، فکر کن نمی بینیش. خود جواد هم از دستش
کفریه ولی چاره اي نیست.
محمد در حالی که خسرو که باز به سمت ماشین ما میآمد، اشاره می کرد، گفت: برو دوباره داره میآد
و خودش فوري حرکت کرد. به نظرم آمد خسرو باز هم لبخند به لب و دست به کمر نگاهش به
ماست.
محمد عصبانی گفت: ما عروسی نمی خواستیم بریم، می خواستیم؟!
خودم را به آن راه زدم و پرسیدم:
یعنی چی؟
فکر کردم این بهانه اي می شود براي حرف زدن، اما محمد گفت:
یعنی که، این رنگ و روغن ها را از صورتت پاك کن. همین.
تند و تیز و گزنده گفت و ساکت شد و دوباره راه را بر حرف زدن بست. می فهمیدم از چه عصبانی
است، منتها به تنها چیزي که فکر می کردم این بود که سر صحبت را باز کنم، براي همین دوباره
پرسیدم:
کدوم رنگ و روغن؟!
wWw.98iA.Com

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها