پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩١
نگه دارد، آقا رضا با دست به جلو اشاره می کرد و با سرعت می رفت. بعد از چند تا پیچ در کمال
تعجب یکدفعه آن راه سر سبز و با صفا و جنگلی به راهی خشک و کویري تبدیل شد.
امیر هر طور بود بالاخره آقا رضا را مجبور به ایستادن کرد و بعد در حالی که از ماشین، خندان پیاده
می شد، به آقا رضا گفت:
آقا رضا ، پنچ ساعته بکش ما را آوردي این جا؟! خوب چرا اول جاده صبر نکردین؟!
آقا رضا گفت: پس تو چی می گی من عاشق گشت و گذارم و این حرف ها؟! پسر صبر داشته باش،
مثل این جاده توي عمرت ندیدي. اولش رو دیدي چه با صفا بود؟ حالا این جا را هم ببین، داریم
نزدیک کجور می شیم.
بعد در حالی که با سرعت حرکت می کرد گفت: دنبال من بیا، بعد از کجور رو هم ببین.
هر چه امیر داد و فریاد کرد، آقا رضا صبر نکرد و به ناچار، دوباره راه افتادیم، هر بار امیر به کنار
ماشین ما می رسید به مسخره اطراف را که درست مثل دشت هاي کویري بود به محمد نشان می داد
و سر تکان می داد. شاید حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت که از کجور گذشتیم، دوباره بعد از چند تا
پیچ یکدفعه جاده دوباره سرسبز و جنگلی شد.
هر چه به طرف ارتفاع می رفتیم، هوا خنک تر می شد و جاده بی نهایت زیبا و ما حیران و متعجب!
تا این که در پیچ آخري که فکر می کنم مرتفع ترین جاي جاده بود، هوا مه آلود شد و بسیار خنک.
wWw.98iA.Com