پاسخ به:رمان دالان بهشت
شنبه 25 دی 1389 10:34 PM
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩٣
در آمیخته بود، درست مثل بهشت مجسم، جلوي چشم هایم بود. اولین بار بود که زیبایی طبیعت نفسم
را بند می آورد. واي که اگر با محمد قهر نبودم، اگر دلم این قدر گرفته نبود چقدر می توانستم لذت
ببرم. چقدر دلم می خواست کنارم بود. همه وجودم صدایش می زد، ولی پشت به آن ها تظاهر می
کردم که توي عالم خودم هستم. از سرما می لرزیدم، همان طور که دست هایم را بغل کرده بودم،
قدم زنان راه افتادم. از کناره تا سرپیچ، آرام آرام رفتم. دلم می خواست توجه محمد را جلب کنم،
نگرانش کنم و مثل همیشه چشمش به دنبالم باشد.
فکر می کردم الان است که صدایم بزند، الان است که نگرانم شود، الان می آید! ولی خبري نبود.
فقط صداي خنده هاي آن ها بود که بیش تر داغ دلم را تازه می کرد. خدایا، دلم می خواست زار
بزنم، بی اختیار همه غضب و غصه و نفرتم را متوجه جواد و ثریا می کردم. اگر این لعنتی ها نبودند،
اگر به خاطر این ها نبود، این طور نمی شد. آن ها را نفرین می کردم و براي محمد خط و نشان می
کشیدم و مثل مار زخمی به خودم می پیچیدم.
دلم می خواست محمد را صدا کنم، از او معذرت بخواهم و هر طوري شده مجبورش کنم که آشتی
کند، ولی نمی توانستم. مسیر و راه آن قدر کج رفته بودم که حالا می دیدم و فکر می کردم
عذرخواهی ، خوار و بی مقدارم می کند. مدت ها بود که از رفتارهایم پشیمان و خسته بودم، اما انگار
با خودم هم رودربایستی داشتم و بدبختانه چون از طرف محمد هم انعطاف و نرمشی نمی دیدم، راه
برگشت را سد می دیدم. با خودم شرط می کردم، این دفعه آخر است، این بار که آشتی کردیم،
دیگر رفتارم را عوض می کنم و نمی گذارم کار به این جاها بکشد و خبر نداشتم بار دیگري در کار
نخواهد بود.
wWw.98iA.Com